ای یار سرود و آب انگور
نه یار منی به حق والطور
۱معزول شده است جان ز هرچه
داده است بر آنت دهر منشور
۲می گوی محال ز آنکه خفته
باشد به محال و هزل معذور
۳نگشاید نیز چشم و گوشم
رنگ قدح و ترنگ تنبور
۴پرنده زمان همی خوردمان
انگور شدیم و دهر زنبور
۵پخته شدم و چو گشت پخته
زنبور سزاتر است به انگور
۶تیره است و مناره مینبیند
آن چشم که موی دیدی از دور
۷بسترد نگار دست ایام
زین خانهٔ پرنگار معمور
۸در سور جهان شدم ولیکن
بس لاغر بازگشتم از سور
۹زین سور بسی ز من بتر رفت
اسکندر و اردشیر و شاپور
۱۰گر تو سوی سور میروی رو
روزت خوش باد و سعی مشکور
۱۱دانی که چگونه گشت خواهی؟
اندر پدرت نگه کن، ای پور
۱۲اندوده رخش زمان به زر آب
آلوده سرش به گرد کافور
۱۳زنهار که با زمان نکوشی
کاین بد خو دشمنی است منصور
۱۴بیلشکر عقل و دین نگردد
از مرد سپاه دهر مقهور
۱۵از علم و خرد سپر کن و خود
وز فضل و ادب دبوس و ساطور
۱۶ور زی تو جهان به طاعت آید
زنهار بدان مباش مغرور
۱۷زیرا که به زیر نوش و خزش
نیش است نهان و زهر مستور
۱۸این ناکس را من آزمودم
فعلش همه مکر دیدم و زور
۱۹جادوست به فعل زشت زنهار
غره نشوی به صورت حور
۲۰گیتی به مثل سرای کار است
تا روز قیام و نفخت صور
۲۱جز کار کنی به دین ازینجا
بیرون نشود عزیز و مستور
۲۲گر کار کنی عزیز باشی
فردا که دهند مزد مزدور
۲۳ور دیو ز کار باز داردت
رنجور بوی و خوار و مدحور
۲۴امروز تو میر شهر خویشی
کهت پنج رعیت مامور
۲۵بی کار چنین چرا نشینی
با کارکنان شهر پر نور؟
۲۶هرگز نشود خسیس و کاهل
اندر دو جهان بخیره مشهور
۲۷بنگر که اگر جهان نکردی
ایزد نشدی به فضل مذکور
۲۸دل خانهٔ توست گنج گردانش
از حکمتها به در منثور
۲۹ای جاهل مفلس ار بکوشی
گنجور شوی ز علم گنجور
۳۰گر حکمت منت در خور آید
گنجور شدی و گشت ماجور
۳۱از سر بفگن خمار ازیرا
نپذیرد پند مغز مخمور
۳۲