ای گشته جهان و خوانده دفتر
بندیش ز کار خویش بهتر
۱این چرخ بلند را همی بین
پر خاک و هوا و آب و آذر
۲یک گوهر تر و نام او بحر
یک گوهر خشک و نام او بر
۳وین ابر به جهد خشکها را
زان جوهر تر همی کند تر
۴بیچاره نبات را نبینی
همواره جوان از این دو گوهر؟
۵وین جانوران روان گرفته
بیچاره نبات را مسخر؟
۶برطبع و نبات و جانور پاک
ای پیر تو را که کرد مهتر؟
۷زین پیش چه نیکی آمد از تو
وز گاو گنه چه بود و از خر؟
۸تو بیهنری چرا عزیزی؟
او بیگنهی چراست مضطر؟
۹دانی که چنین نه عدل باشد
پس چون مقری به عدل داور؟
۱۰وان کس که چنین عزیز کردت
از بهر تو کرد گوهر و زر
۱۱زیرا که نکرد هیچ حیوان
از گوهر و زر تاج و افسر
۱۲بر گور و گوزن اگر امیر است
از قوت خویش و دل غضنفر
۱۳چون نیست خرد میان ایشان
درویش نه این، نه آن توانگر
۱۴این میر و عزیز نیست برگاه
وان خوار و ذلیل نیست بر در
۱۵شادی و توانگری خرد راست
هر دو عرضند و عقل جوهر
۱۶شاخی است خرد سخن برو برگ
تخمی است خرد سخن ازو بر
۱۷زیر سخن است عقل پنهان
عقل است عروس و قول چادر
۱۸دانای سخن نکو کند باز
از روی عروس عقل معجر
۱۹تو روی عروس خویش بنمای
ای گشته جهان و خوانده دفتر
۲۰فتنه چه شدی چنین بر این خاک؟
یک ره برکن سوی فلک سر
۲۱از گوهر و از نبات و حیوان
برخاک ببین سهخط مسطر
۲۲هفت است قلم مر این سه خط را
در خط و قلم به عقل بنگر
۲۳بندیش نکو که این سه خط را
پیوسته که کرد یک به دیگر
۲۴گشتنت ستوروار تا کی
با رود و می و سرود و ساغر؟
۲۵خرسند شدی به خور ز گیتی
زیرا تو خری جهان چرا خور
۲۶بررس ز چرا و چون، چرائی
شادان به چرا چو گاو لاغر؟
۲۷بندیش که کردگار گیتی
از بهر چه آوریدت ایدر
۲۸بنگر به چه محکمی ببستهاست
مرجان تو را بدین تن اندر
۲۹او راست بهپای بیستونی
این گنبد گردگرد اخضر
۳۰چون کار به بند کرد، بیشک
پر بند بود سخنش یکسر
۳۱چون چنبر بیسر است فرقان
خیره چه دوی به گرد چنبر؟
۳۲با بند مچخ که سخت گردد
چون باز بتابی از رسن سر
۳۳گاورسه چو کرد می ندانی
بایدت سپرد زر به زرگر
۳۴پیدا چو تن تو است تنزیل
تاویل درو چو جان مستر
۳۵گویند که پیش، ازین گهر کوفت
در ظلمت، زیر پی سکندر
۳۶امروز به زیر پای دین است
اندر ظلمات غفلت و شر
۳۷هزمان بزند بعاد ما را
از مغرب حق باد صرصر
۳۸سوراخ شده است سد یاجوج
یک چند حذر کن ای برادر
۳۹بر منبر حق شده است دجال
خامش بنشین تو زیر منبر
۴۰اشتر چو هلاک گشت خواهد
آید به سر چه و لب جر
۴۱آنک او به مراد عام نادان
بر رفت به منبر پیمبر
۴۲گفتا که منم امام و، میراث
بستد ز نبیرگان و دختر
۴۳روی وی اگر سپید باشد
روی که بود سیه به محشر؟
۴۴صعبی تو و منکری گر این کار
نزدیک تو صعب نیست و منکر
۴۵ور می بروی تو با امامی
کاین فعل شده است ازو مشهر
۴۶من با تو نیم که شرم دارم
از فاطمه و شبیر و شبر
۴۷جای حذر است از تو ما را
گر تو نکنی حذر ز حیدر
۴۸ای گمره و خیره چون گرفتی
گمراهترین دلیل و رهبر؟
۴۹من با تو سخن نگویم ایراک
کری تو و رهبر از تو کرتر
۵۰من میوهٔ دین همی چرم شو
چون گاو توخار وخس همی چر
۵۱شو پنبهٔ جهل بر کن از گوش
بشنو سخنی به طعم شکر
۵۲رخشندهتر از سهیل و خورشید
بویندهتر از عبیر و عنبر
۵۳آن است به نزد مرد عاقل
مغز سخن خدای اکبر
۵۴او را بردم به سنگ تا زود
پیشت بدمد ز سنگ عبهر
۵۵آنگاه نجوئی آب چاهی
هر گه که چشیدی آب کوثر
۵۶پرخاش مکن سخن بیاموز
از من چه رمی چو خر ز نشتر؟
۵۷پر خرد است علم تاویل
پرید هگرز مرغ بیپر؟
۵۸از مذهب خصم خویش بررس
تا حق بدانی از مزور
۵۹حجت نبود تو را که گوئی
من مؤمنم و جهود کافر
۶۰گوئی که صنوبرم، ولیکن
زی خصم، تو خاری او صنوبر
۶۱هش دار و مدار خوار کس را
مرغان همه را حبیره مشمر
۶۲غره چه شدی به خنجر خویش
مر خصم تو را ده است خنجر
۶۳از بیم شدن ز دست او روم
ماندهاست چنان به روم قیصر
۶۴با خصم مگوی آنچه زی تو
معلوم نباشد و مقرر
۶۵منداز بخیره نازموده
زی باز چو کودکان کبوتر
۶۶پرهیز کن اختیار و حکمت
تا نیک بود به حشرت اختر
۶۷اندر سفری بساز توشه
یاران تو رفتهاند بیمر
۶۸بیزاد مشو برون و مفلس
زین خیمهٔ بیدر مدور
۶۹بهتر سخنان و پند حجت
صد بار تو را ز شیر مادر
۷۰