هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند
خویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند
۱هر کسی کهش خار نادانی به دل در خست نیش
گر بکوشد زود خار خویش را خرما کند
۲علم چون گرماست نادانی چو سرما از قیاس
هر که از سرما گریزد قصد زی گرما کند
۳مرد را سودای دانش در دل و در سر شود
چونش ننگ و عار نادانی به دل صفرا کند
۴خون رسوائی است نادانی، برون بایدش کرد
از رگ دل پیش از انک او مر تو را رسوا کند
۵غدر و مکر و جهل هرسه منکر اعدای تو اند
زود باید مرد را کو قصد این اعدا کند
۶تو به قهر دشمنان بهتر که خود مبدا کنی
پیش از آن کان بدنیت بر قهر تو مبدا کند
۷جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار
برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند
۸هر که بچهٔ مار بد را روز روزان خور دهد
زود بر جان عزیز خویش اژدرها کند
۹هر که جان بدکنش را سیرت نیکی دهد
زشت را نیکو کند بل دیو را حورا کند
۱۰نام نیکو را بگستر شو به فعل خویش نیک
تات گوید «ای نکو فعل» آنکه ت او آوا کند
۱۱مایهٔ هر نیکی و اصل نکوئی راستی است
راستی هرجا که باشد نیکوی پیدا کند
۱۲چون به نقطهٔ اعتدالی راست گردد روز و شب
روزگار این عالم فرتوت را برنا کند
۱۳نرگس و گل را که نابینا شوند از جور دی
عدل پرور دین نگر تا چون همی بینا کند
۱۴ابر بارنده ز بر چون دیدهٔ عروه شود
چون به زیرش گل رخان چون عارض عفرا کند
۱۵راستی کن تا به دل چون چشم سر بینا شوی
راستی در دل تو را چشمی دگر انشا کند
۱۶گرمی و سردی تو را هر دو مثال است ز ستم
زان همی هر یک جهان را زین دو نازیبا کند
۱۷مر ستم گر را نبینی کایزد عادل همی
گاه وعده آتش سوزان و گه سرما کند
۱۸جانت را باتن به پروردن قرین راستدار
نیست عادل هر که رغبت زی تن تنها کند
۱۹علم نان جان توست و نان تو را علم تن است
علم مر جان را چو تن را جان همی دروا کند
۲۰نان اگر مر تنت را با سرو بن همساز کرد
علم جانت را همیسر برتر از جوزا کند
۲۱عدل کن با خویشتن تا سبزپوشی در بهشت
عدل ازیرا خاک را می سبز چون مینا کند
۲۲آنچه ایزد کرد خواهد باتو آنجا روز عدل
با جهان گردون به وقت اعتدال اینجا کند
۲۳دشت دیباپوش کردهاست اعتدال روزگار
زان همی بر عدلت ایزد وعدهٔ دیبا کند
۲۴این نشانیها تو را بر وعدهٔ ایزد گواست
چرخ گردان این نشانیها ز بهر ما کند
۲۵کار دنیا را همی همتای کار آن جهان
پیش ما اینجا چنین یزدان بی همتا کند
۲۶گر تو اندر چرخ گردان بنگری فعلش تو را،
گرچه جویا نیستی مر علم را، جویا کند
۲۷هر که مر دانائی دنیی بیابد گر به عقل
بنگرد، دنیا به فعل او را به دین دانا کند
۲۸نه سخن گفتن نباشد هرچه کان را نشنوی
این چنین در دل تصور مردم شیدا کند
۲۹عقل میگوید تو را بی بانگ و بی کام و زبان
کانچه دنیا میکند می داور دنیا کند
۳۰عقل گرد آن نگردد کو به جهل اندر جهان
فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کند
۳۱خاک و آب و باد و آتش کان ندارد رنگ و بوی
نرگس و گل را چگونه رنگن و بویا کند
۳۲هر یکی از هر گل و میوه همی گوید تو را
کهش بدان صورت کسی دانا همی عمدا کند
۳۳سیم را گر به سر شد بر یک دگر آتش همی
چون هم آتش مر سرشته سنگ را ریزا کند
۳۴آب گاه اجزای خاکی را همی کلی کند
باز گه مر کل خاکی را همی اجزا کند
۳۵چون زکلش جزو سازد ریگ نرم آید ز سنگ
چون زجزوش کل سازد خاک را خارا کند
۳۶قول مشک و آب و آتش را کجا دانا شود
جز کسی کو علم دین را جان و دل یکتا کند؟
۳۷ای پسر، بنگر به چشم دل در این زرین سپر
کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند
۳۸روی صحرا را بپوشد حلقهٔ زربفت زرد
چون زشب گوئی که تیره روی زی صحرا کند
۳۹آب دریا را به صحرا بر پراگنده کند
از جلالت چون به دی مه قصد زی دریا کند
۴۰از که مشرق چو طاووسی برآید بامداد
در که مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند
۴۱بی هنر گه مر یکی را ملکت دارا دهد
بی گنه خود باز قصد جان آن دارا کند
۴۲ای پسر، دانی که هیچ آغاز بی انجام نیست؟
نیک بنگر گرچه نادان برتو می غوغا کند
۴۳ای پسر، امروز را فرداست، پس غافل مباش
مر مرا از کار تو، پورا، همی سودا کند
۴۴از غم فردا هم امروز، ای پسر، بی غم شود
هر که در امروز روز اندیشه از فردا کند
۴۵آنچه حجت می به دل بیند نبیند چشم تو
با درازای مر سخن را زین همی پهنا کند
۴۶