جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست
زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست
۱بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد
این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست
۲مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش
نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست
۳نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک
بر ستارهٔ سعدو نحس اندر فلک مسمار نیست
۴نیست هشیار این فلک، رنجه بدین گشتم ازو
رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست
۵نیک و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خرد
کز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست
۶مشک با نادان مبوی و خمر نادانان مخور
کاندر این عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست
۷مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی
مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست
۸این جهان راه است و ما راهی و مرکب خوی ماست
رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست
۹این جهان را سفلهدان، بسیار او اندک شمر
گرچه بسیار است دادهٔ سفله آن بسیار نیست
۱۰هر چه داد امروز فردا باز خواهد بیگمان
گر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست
۱۱از درخت باردارش باز نشناسی ز دور
چون فراز آئی بدو در زیر برگش بار نیست
۱۲آنکه طرار است زر و سیم برد و، این جهان
عمر برد و، پس چنین جای دگر طرار نیست
۱۳عمر تو زر است سرخ و مشک او خاک است خشک
زر به نرخ خاک دادن کار زیرک سار نیست
۱۴مار خفتهاست این جهان زو بگذر و با او مشو
تا نیازارد تو را این مار چون بیدار نیست
۱۵آنچه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و پود
و آنچه نادان گوید آن را هیچ پود و تار نیست
۱۶دام داران را بدان و دور باش از دامشان
صید نادانان شدن سوی خرد جز عار نیست
۱۷زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کن
زانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست
۱۸گاه گوید زین بباید خورد کاین پاک است و خوش
گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست
۱۹ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر
گوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست
۲۰حیلت و مکر است فقه و علم او و، سوی او
نیست دانا هر که او محتال یا مکار نیست
۲۱گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هست
ورش دیو دهر خوانی جای استغفار نیست
۲۲علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خر است
سوی دانا این چنین بیهودهها را بار نیست
۲۳چون نجوئی کهت خدا از بهر چه موجود کرد
گر مرو را با تو شغلی کردنی ناچار نیست؟
۲۴آنچه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟
خوب کرده زشت کردن کار معنیدار نیست
۲۵نیکی از تو چون پذیرد چون نخواهد بد ز تو؟
کز بد و نیک تو او را رنج نی و بار نیست
۲۶بیم زخم و دار چون از جملهٔ حیوان تو راست؟
چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟
۲۷چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان؟
این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست
۲۸گر همی گوید که یک بد را بدی هم یک دهد
باز چون گوید که هرگز بد کنش رستار نیست؟
۲۹چون نجوئی حکمت اندر گزدمان و مار صعب
وین درختانی که بار و برگشان جز خار نیست؟
۳۰گرچه اندک، بیگمان حکمت بود صنع حکیم
لیکن آن بیندش کو را پیش دل دیوار نیست
۳۱خشمگیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب
خشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست
۳۲راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل
جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست
۳۳همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق
هیچکس انباز و یار احمد مختار نیست
۳۴همچنان در قهر جباران به تیغ ذوالفقار
هیچکس انباز و یار حیدر کرار نیست
۳۵اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقار
نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست
۳۶همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست
تیز تیغی جز که تیغ میر حیدر نار نیست
۳۷احمد مختار شمس و حیدر کرار نور
آن بی این موجود نی و این بی آن انوار نیست
۳۸هر که نور آفتاب دین جدا گشته است ازو
روزهای او همیشه جز شبان تار نیست
۳۹چشم سر بیآفتاب آسمان بیکار گشت
چشم دل بیآفتاب دین چرا بی کار نیست؟
۴۰بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد
جز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست
۴۱وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم
جز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست
۴۲بحر لل بیخطر با طبع او، از بهر آنک
چون بنان او به قیمت لؤلؤ شهوار نیست
۴۳ای خداوند حسام دشمن او بار از جهان
جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نیست
۴۴عروةالوثقی حقیقت عهد فرزندان توست
شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست
۴۵من رهی را جز زبانی همچو تیغ تیز تو
با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست
۴۶زخم من بر جان خود پیش تو آرد روز حشر
هرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست
۴۷سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست
جز به انکار توام معروف را انکار نیست
۴۸ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیر
زین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست
۴۹نیست مردم ناصبی نزدیک من لا بل خر است
طبع او خروار هست ار صورتش خروار نیست
۵۰مایهٔ بری تو و ابرار اولاد تواند
بر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست
۵۱دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درست
دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست
۵۲من رهی را از جفای دشمن اولاد تو
خوابگاه و جای خور جز غار یا کهسار نیست
۵۳هر کسی را هست تیماری ز دنیا و مرا
جز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست
۵۴من رهی را جز به خشنودیی تو و اولاد تو
روز محشر هیچ امید رحمت جبار نیست
۵۵