صبا باز با گل چه بازار دارد؟
که هموارش از خواب بیدار دارد
۱به رویش همی بر دمد مشک سارا
مگر راه بر طبل عطار دارد
۲همی راز گویند تا روز هر شب
ازیرا به بهمن گل آزار دارد
۳چو بیمارگون شد ز نم چشم نرگس
مر او را همی لاله تیمار دارد
۴سحر گه نگه کن که بر دست سیمین
به زر اندرون در شهوار دارد
۵نه غواص گوهر نه عطار عنبر
به نزدیک نرگس چه مقدار دارد؟
۶بنالد همی پیش گلزار بلبل
که از زاغ آزار بسیار دارد
۷زره پوش گشتند مردان بستان
مگر باغ با زاغ پیکار دارد
۸کنون تیرگلبن عقیق و زمرد
از این کینه بر پر و سوفار دارد
۹بیابد کنون داد بلبل که بستان
همه خیل نیسان و ایار دارد
۱۰عروس بهاری کنون از بنفشه
گشن جعد وز لاله رخسار دارد
۱۱بیا تا ببینی شگفتی عروسی
که زلفین و عارض به خروار دارد
۱۲نگویم که طاووس نرّ است گلبن
که گلبن همی زین سخن عار دارد
۱۳نه طاووس نر از وشی پرّ دارد
نه از سرخ یاقوت منقار دارد
۱۴نه در پرّ و منقار رنگین، سرشته
چو گل مشک خرخیز و تاتار دارد
۱۵چه گوئی جهان این همه زیب و زینت
کنون بر همان خاک و کهسار دارد؟
۱۶چه گوئی که پوشیده این جامهها را
همان گنده پیر چو کفتار دارد؟
۱۷به سر پر درخت گل از برف و برگش
گهی معجر و گاه دستار دارد
۱۸یکی جادوست این که او را نبیند
جز آن کز چنین کار تیمار دارد
۱۹نگه کن شگفتی به مستان بستان
که هر یک چه بازار و کاچار دارد
۲۰نهاده به سر بر سمن تاج و، نرگس
به دست اندرون در و دینار دارد
۲۱سوی خویش خواند همی بیهشان را
همه سیرت و خوی طرار دارد
۲۲بدانی که مست است هر رستنیای
نبینی که چون سر نگونسار دارد؟
۲۳نگردد به گفتار مستانه غره
کسی کو دل و جان هشیار دارد
۲۴بر آتش زنش، ای خردمند، زیرا
که هشیار مر مست را خوار دارد
۲۵نگه کن که با هر کس این پیر جادو
دگرگونه گفتار و کردار دارد
۲۶مکن دست پیشش اگر عهد گیرد
ازیرا که در آستی مار دارد
۲۷شدت پارو پیرارو، امسالت اینک
روش بر ره پار و پیرار دارد
۲۸درخت جهان را مجنبان ازیرا
درخت جهان رنج و غم بار دارد
۲۹مده در بهای جهان عمر کوته
که جز تو جهان پر خریدار دارد
۳۰به زنهار گیتی مده دل نه رازت
که گیتی نه راز و نه زنهار دارد
۳۱یکی منزل است این که هرک اندرو شد
برون آمدن سخت دشوار دارد
۳۲یکی میزبان است کو میهمان را
دهان و شکم خشک و ناهار دارد
۳۳بدان میهمان ده مر این میزبان را
که او قصد این دیو غدار دارد
۳۴به یک سو شو از راه و بنگر به عبرت
که با این گروه او چه بازار دارد
۳۵پر از خنده روی و لب و، دل ز کینه
برایشان پر از خشم و زنگار دارد
۳۶تو را گر بدین دست بر منبر آرد
بدان دست دیگر دروندار دارد
۳۷چو راهت گشاده کند زی مرادی
چنان دان که در پیش دیوار دارد
۳۸مرا پرس از مکر او کاستینم
ز مکرش به خون دل آهار دارد
۳۹همیشه در راحت این دیو بدخو
بر آزاد مردان به مسمار دارد
۴۰جفا و ستم را غنیمت شمارد
وفا و کرم را به بیگار دارد
۴۱خردمند با اهل دنیا به رغبت
نه صحبت نه کار و بیاوار دارد
۴۲ولیکن همی با سفیه آشنائی
به ناکام و ناچار هنجار دارد
۴۳که خواهد کهش آن بد کنش دوست باشد؟
که جوید که از بیخرد یار دارد؟
۴۴بدو ده رفیقان او را ازیرا
سبکسار قصد سبکسار دارد
۴۵جز آن نیست بیدار کو دست و دل را
از این دیو کوتاه و بیدار دارد
۴۶مر این بیوفا را ببیند حقیقت
کرا چشم دل نور دیندار دارد
۴۷جهان پیشه کاری است ای مرد دانا
که بر سر یکی نام بردار دارد
۴۸حقیقت ببیند دگر سال خود را
چو چشم و دل خویش زی پار دارد
۴۹نشاید نکوهش مرو را که یزدان
در این کار بسیار اسرار دارد
۵۰زدانا بس است آن نکوهش مرو را
که او را نه دانا نه سالار دارد
۵۱یکی بوستان است عالم که یزدان
ز مردم درو کشت و اشجار دارد
۵۲از اینجا همی خیزدش غله لیکن
بدان عالم دیگر انبار دارد
۵۳همه برزگاران اویند یکسر
مسلمان و، ترسا که زنار دارد
۵۴یکی را زمین سنان است و شوره
یکی کشت و پالیز و شد کار دارد
۵۵یکی چون درختی بهی چفده از بر
یکی گردنی چون سپیدار دارد
۵۶یکی تخم خوردهاست وز بیفلاحی
همی گاو همواره بیکار دارد
۵۷یکی تخم کردهاست وز کار گاوش
تن کار کن لاغر و زار دارد
۵۸مراین هردو را هیچ دهقان عادل
چه گوئی که یکسان و هموار دارد؟
۵۹یکی روزنامه است مر کارها را
که آن را جهاندار دادار دارد
۶۰بیاموز و آنگه بکن کار دنیی
که کار ای پسر دانش و کار دارد
۶۱جز آن را مدان رسته از بند آتش
که کردار در خورد گفتار دارد
۶۲نصیحت پذیرد ز گفتار حجت
کسی کو دل و خوی احرار دارد
۶۳