مرد چو با خویشتن شمار کند
داند کاین چرخ می شکار کند
۱مار جهان را چو دید مرد به دل
دست کجا در دهان مار کند؟
۲مرد خرد همچو خر ز بهر شکم
پشت نباید که زیر بار کند
۳سفله جهان، بیوفاست ای بخرد
با تو کجا بیوفا قرار کند؟
۴سوی گل او اگر تو دست بری
دست تو را خار او فگار کند
۵خار بدان گل چننده قصد کند
گرچه همی او نه قصد خار کند
۶یار بد تو اگر تو چند بدو
بد نکنی با تو خار خار کند
۷بر سر خود چون فگند خاک، تو را
باک ندارد که خاکسار کند
۸دوستی خوار گشته را مطلب
زانکه تو را گشته خوار خوار کند
۹دست سیاه و درشت و گنده کند
هرکه همی دست درشخار کند
۱۰چرخ یکی آسیاست بر سر تو
روز و شبان زین همی مدار کند
۱۱هرکه در این آسیا بماند دیر
روی و سر خویش پرغبار کند
۱۲گرچه تو خفتهستی آسیای جهان
هیچ نخسپد همی و کار کند
۱۳گاه یکی را ز چه به گاه برد
گاه یکی را ز گه بهدار کند
۱۴گاه چو دشمنت در بلا فگند
گاه چو فرزند در کنار کند
۱۵نشمرد افعال او مهندس اگر
چند به صد سالیان شمار کند
۱۶این نه فلک میکند کز این سخنان
اهل خرد را همی خمار کند
۱۷کار کن است این فلک به عمر همی
کار به فرمان کردگار کند
۱۸کار خداوند کار خود نکند
بلکه همه کار پیشکار کند
۱۹بی درو روزن یکی حصار است این
بی درو روزن یکی حصار کند؟
۲۰روی فلک را همی به در و گهر
این شب زنگی چرا نگار کند؟
۲۱در فلک را ببرد صبح، مگر
صبح همی با فلک قمار کند
۲۲گرد معصفر نگر که وقت سحر
زود همی چرخ برعذار کند
۲۳در درمی زر نگر که صبح همی
با شب یا زنده کارزار کند
۲۴این فلک روزگار خواره چنین
چند چه گوئی که روزگار کند؟
۲۵صانع قادر هگرز بیغرضی
گنبد گردان و کار و بار کند؟
۲۶وانگه بر کار کن ستور همه
مردم را میر و کاردار کند؟
۲۷مرد در این تنگ راه ره نبرد
گر نه خرد را دلیل و یار کند
۲۸جز که ز بهر من و تو مینکند
آنکه همی در شاهوار کند
۲۹نیست خبر گاو را ازانکه همی
نایرهای عود را چو نار کند
۳۰این و هزاران هزار چیز فلک
بر من و بر تو همی نثار کند
۳۱شکر نعیمی که تو خوری که کند؟
گورخر و شیر مرغزار کند؟
۳۲شاید اگر چشم سر ز بهر شرف
مرد در این ره یکی چهار کند
۳۳روی به علم و به دین نهد ز جهان
کاین دو به دو جهانش بختیار کند
۳۴گر تو یکی خشک بید بیهنری
علم تو را سرو جویبار کند
۳۵ورچه تو راست مست کرد جهل، همان
علم ز مستیت هوشیار کند
۳۶علم زدریا تو را به خشک برد
علم زمستانت را بهار کند
۳۷علم دل تیره را فروغ دهد
کند زبان را چو ذوالفقار کند
۳۸جانش از آزار آن جهان برهد
هر که ز دین گرد جان ازار کند
۳۹پند پذیر، ای پسر، که پند تو را
پای به دین اندر استوار کند
۴۰