نیز نگیرد جهان شکار مرا
نیست دگر با غمانْش کار مرا
۱دیدمش و دید مر مرا و بسی
خوردم خرماش و خست خار مرا
۲چون خورم اندوه او چو میبخورد
گردش این چرخ مردخوار مرا؟
۳چون نکنم بیش ازینْش خوار که او
بر کند از پیش خویش خوار مرا؟
۴هر که ز من دردسر نخواهد و غم
گو به غم و دردسر مدار مرا
۵هر که پیاده به کار نیستمش
نیست به کار او همان سوار مرا
۶چند بگشت این زمانه بر سر من
گرد جهان کرد خنگسار مرا
۷یار من و غمگسار بود و، کنون
غم بفزوده است غمگسار مرا
۸مکر تو ای روزگار پیدا شد
نیز دگر مکر پیش مار مرا
۹نیز نخواهد گزید اگر بِهُشم
زین سپس از آستینت مار مرا
۱۰من نسپندم تو را به پود کنون
چون نپسندی همی تو تار مرا
۱۱سر تو دیگر بُد، آشکار دگر
سرّ یکی بود و آشکار مرا
۱۲یار من امروز علم و طاعت، بس
شاید اگر نیستی تو یار مرا
۱۳بار نخواهم سوی کسی که کند
منت او پست زیر بار مرا
۱۴شاید اگر نیست بر در ملکی
جز به در کردگار بار مرا
۱۵چون نکنم بر کسی ستم نبود
حشمت آن محتشم به کار مرا
۱۶چون نپسندم ستم ستم نکنم
پند چنین داد هوشیار مرا
۱۷ننگرم از بن به سوی حرمت کس
کآید از این زشت کار، عار مرا
۱۸زمزم اگر ز آبها چه پاکتر است
پاکتر از زمزم است ازار مرا
۱۹خواندن فرقان و زهد و علم و عمل
مونس جانند هر چهار مرا
۲۰چشم و دل و گوش هر یکی همه شب
پند دهد با تن نزار مرا
۲۱گوش همی گوید از محال و دروغ
راه بکن سخت و استوار مرا
۲۲چشم همی گوید از حرام و حرم
بسته همی دار زینهار مرا
۲۳دل چه کند؟ گویدم همی ز هوا
سخت نگه دار مَردوار مرا
۲۴عقل همی گویدم «موکل کرد
بر تن و بر جانْت کردگار مرا
۲۵نیست ز بهر تو با سپاه هوا
کار مگر حرب و کارزار مرا»
۲۶سر ز کمند خرد چگونه کشم؟
فضل، خرد داد بر حمار مرا
۲۷دیو همی بست بر قطار، سرم
عقل برون کرد از آن قطار مرا
۲۸گرنه خرد بستدی مهارم ازو
دیو کشان کرده بد مهار مرا
۲۹غار جهان گرچه تنگ و تار شدهاست
عقل بسنده است یار غار مرا
۳۰هیچ مکن ای پسر ز دهر گله
زانکه ز وی شکر هست هزار مرا
۳۱هست بدو گشتم و، زبان و سخن
هر دو بدو گشت پیشکار مرا
۳۲دهر همی گویدت که «بر سفرم
تنگ مکش سخت در کنار مرا»
۳۳دهر چه چیز است؟ عمر سوی خرد
کرد به جز عمر نامدار مرا؟
۳۴عمر شد، آن مایه بود و، دانش دین
ماند ازو سود یادگار مرا
۳۵راهبری بود سوی عمر ابد
این عدوی عمرِ مستعار مرا
۳۶این عدوی عمر بود رهبر تا
سوی خرد داد رهگذار مرا
۳۷سنگ سیه بودم از قیاس و خرد
کرد چنین دُرِّ شاهوار مرا
۳۸خار خلان بودم از مثال و، خرد
سرو سهی کرد و بختیار مرا
۳۹دل ز خرد گشت پر ز نور مرا
سر ز خرد گشت بیخمار مرا
۴۰پیشرُوم عقل بود تا به جهان
کرد به حکمت چنین مُشار مرا
۴۱بر سر من تاج دین نهاد خرد
دین هنری کرد و بردبار مرا
۴۲از خطرِ آتش و عذاب ابد
دین و خرد کرد در حصار مرا
۴۳دین چو دلم پاک دید گفت «هلا
هین به دل پاک بر نگار مرا
۴۴پیش دل اندر بکن نشستگهم
وز عمل و علم کن نثار مرا»
۴۵کردم در جانش جای و نیست دریغ
این دل و جان زین بزرگوار مرا
۴۶چون نکنم جان فدای آنکه به حشر
آسان گردد بدو شمار مرا؟
۴۷لاجرم اکنون جهان شکار من است
گرچه همی دارد او شکار مرا
۴۸گرچه همی خلق را فگار کند
کرد نیارد جهان فگار مرا
۴۹جان من از روزگار برتر شد
بیم نیاید ز روزگار مرا
۵۰