نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد و خیرهسری را
۱بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را
۲همی تا کند پیشه، عادت همی کن
جهان مر جفا را، تو مر صابری را
۳هم امروز از پشت، بارت بیفگن
میفگن به فردا مر این داوری را
۴چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
۵به چهره شدن چون پری کی توانی؟
به افعال، ماننده شو مر پری را
۶بدیدی به نوروز گشته به صحرا
به عیوق ماننده لالهٔ طَری را
۷اگر لاله پر نور شد چون ستاره
چرا زو نَپَذرُفت صورتگری را؟
۸تو با هوش و رای از نکو محضران چون
همی برنگیری نکو محضری را؟
۹نگه کن که ماند همی نرگس نو
ز بس سیم و زر تاج اسکندری را
۱۰درخت ترنج از بر و برگِ رنگین
حکایت کند کِلّهٔ قیصری را
۱۱سپیدار مانده است بیهیچ چیزی
ازیرا که بگزید او کمبَری را
۱۲اگر تو از آموختن سر بتابی
نجوید سرِ تو همی سروری را
۱۳بسوزند چوبِ درختانِ بیبر
سزا خود همین است مر بیبری را
۱۴درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
۱۵نِگر! نشمری، ای برادر، گزافه
به دانش، دبیری و نه شاعری را
۱۶که این پیشههاییاست نیکونهاده
مر اَلفَغدَنِ نعمتِ ایدری را
۱۷دگرگونه راهی و علمیاست دیگر
مر الفغدن راحتِ آنسَری را
۱۸بلی این و آن هردو، نطقَاست، لیکن
نمانَد همی سِحر، پیغمبری را
۱۹چو کبکِ دَری، باز مرغ است لیکن
خطر نیست با باز، کبک دری را
۲۰پِیَمبَر بدان داد مر علمِ حق را
که شایسته دیدش مر این مهتری را
۲۱به هارون تا داد موسی قُران را
نبودهاست دستی بران سامری را
۲۲تو را خط قید علومَاست و خاطر
چو زنجیر، مر مرکب لشکری را
۲۳تو با قید بیاسپ پیش سواران
نباشی سزاوار جز چاکری را
۲۴ازین گشتهای، گر بدانی تو، بنده
شه چگّل و میر مازندری را
۲۵اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خُنیاگری را
۲۶تو برپایی آنجا که مطرب نِشیند
سزد گر ببرّی زبان جَری را
۲۷صفت چند گویی به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را؟
۲۸به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایَهاست مر جهل و بدگوهری را
۲۹به نظم اندر آری دروغی طمع را
دروغ است سرمایه مر کافری را
۳۰پسنده است با زهد عمار و بوذر
کند مدحِ محمود مر عنصری را؟
۳۱من آنم که در پای خوگان نریزم
مر این قیمتی دُر لفظ دری را
۳۲تو را ره نمایم که چنبر کرا کن
به سجده مر این قامت عرعری را
۳۳کسی را برد سجده دانا که یزدان
گزیدَهاستش از خلق، مر رهبری را
۳۴کسی را که بسترد آثار عدلش
ز روی زمین صورت جایِری را
۳۵امام زمانه که هرگز نراندهَاست
بر شیعتش سامری ساحری را
۳۶نه ریبی به جز حکمتش مردمی را
نه عیبی به جز همّتش برتری را
۳۷چو با عقل در صدر خواهی نشسته
نشانده در انگشتری مشتری را
۳۸بشو زی امامی که خط پدرْشَ است
به تعویذ خیرات مر خیبری را
۳۹ببین گَرت باید که بینی به ظاهر
ازو صورت و سیرت حیدری را
۴۰نیارد نظر کرد زی نور علمش
که در دست چشم خرد ظاهری را
۴۱اگر ظاهری مردمی را بجستی
به طاعت، برون کردی از سر خری را
۴۲ولیکن بقر نیستی سوی دانا
اگر جویدی حکمت باقری را
۴۳مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟
چه ماند همی غل مر انگشتری را؟
۴۴نبیند که پیشش همی نظم و نثرم
چو دیبا کند کاغذ دفتری را؟
۴۵بخوان هر دو دیوان من تا ببینی
یکی گشته با عنصری بحتری را
۴۶