سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
۱خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را
۲بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد
به مکر خویش و، خود این است کار، گیهان را
۳نگر کهتان نکند غره عهد و پیمانش
که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را
۴فلان اگر به شک است اندر آنچه خواهد کرد
جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را
۵ازین همه بسِتاند به جمله هر چهش داد
چنانکه بازستد هرچه داده بود آن را
۶از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان
دگر زمان بستاند به قهر پستان را
۷نگه کنید که در دست این و آن چو خراس
به چند گونه بدیدید مر خراسان را
۸به ملک ترک چرا غرهاید؟ یاد کنید
جلال و عزت محمود زاولستان را
۹کجاست آنکه فریغونیان ز هیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟
۱۰چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد
به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را
۱۱کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان
همی به سندان اندر نشاند پیکان را
۱۲چو سیستان ز خلف، ری ز رازیان، بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را
۱۳فریفته شده میگشت در جهان و، بلی
چنو فریفته بود این جهان فراوان را
۱۴شما فریفتگان پیش او همی گفتید
«هزار سال فزون باد عمر، سلطان را»
۱۵به فر دولت او هر که قصد سندان کرد
به زیر دندان چون موم یافت سندان را
۱۶پریر قبلهٔ احرار زاولستان بود
چنانکه کعبهست امروز اهل ایمان را
۱۷کجاست اکنون آن فر و آن جلالت و جاه
که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟
۱۸بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد برو مرگ چنگ و دندان را
۱۹بسی که خندان کردهاست چرخ گریان را
بسی که گریان کردهاست نیز خندان را
۲۰قرار چشم چه داری به زیر چرخ؟ چو نیست
قرار هیچ به یک حال چرخ گردان را
۲۱کناره گیر ازو کاین سوار، تازان است
کسی کنار نگیرد سوار تازان را
۲۲بترس سخت ز سختی چو کاری آسان شد
که چرخ زود کند سخت کار آسان را
۲۳برون کند چو درآید به خشم گشت زمان
ز قصر قیصر را و ز خان و مان خان را
۲۴بر آسمان ز کسوف سیه رهایش نیست
مر آفتاب درفشان و ماه تابان را
۲۵میانه کار بباش، ای پسر، کمال مجوی
که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را
۲۶ز بهر حال نکو خویشتن هلاک مکن
به در و مرجان مفروش خیره مر جان را
۲۷نگاه کن که به حیلت همی هلاک کنند
ز بهر پرّ نکو طاوسان پران را
۲۸اگر شرابِ جهان خلق را چو مستان کرد
توشان رها کن چون هوشیار مستان را
۲۹نگاه کن که چو فرمان دیو ظاهر شد
نماند فرمان در خلق خویش یزدان را
۳۰به قول بندهٔ یزدان قادرند ولیک
به اعتقاد همه امتند شیطان را
۳۱بگویشان که شما به اعتقاد دیوانید
که دیو خواند خوش آید همیشه دیوان را
۳۲چو مست خفت به بالینش بر، تو، ای هشیار
مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را
۳۳زیان نبود و نباشد ازو چنانکه نبود
زیان ز معصیت دیو مر سلیمان را
۳۴تو را تن تو چو بند است و این جهان زندان
مقر خویش مپندار بند و زندان را
۳۵ز علم و طاعت، جانت ضعیف و عریان است
به علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را
۳۶به فعل بندهٔ یزدان نهای به نامی تو
خدای را تو چنانی که لاله نعمان را
۳۷به آشکاره تن اندر که کرد جان پنهان؟
به پیش او دار این آشکار و پنهان را
۳۸خدای با تو بدین صنع نیک احسان کرد
به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را
۳۹جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است
به کشت باید مشغول بود دهقان را
۴۰چرا کنون که بهار است جهد آن نکنی
که تا یکی به کف آری مگر زمستان را
۴۱من این سخن که بگفتم تو را نکو مثل است
مثل بسنده بود هوشیار مردان را
۴۲دل تو نامهٔ عقل و سخنت عنوان است
بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را
۴۳تو را خدای ز بهر بقا پدید آورد
تو را و خاک و هوا و نبات و حیوان را
۴۴نگاه کن که بقا را چگونه میکوشد
به خردگی منگر دانهٔ سپندان را
۴۵بقا به علم خدا اندر است و، فرقان است
سرای علم و، کلید و درست فرقان را
۴۶اگر به علم و بقا هیچ حاجت است تورا
سوی درش بشتاب و بجوی دربان را
۴۷در سرای نه چوب است بلکه دانایی است
که بنده نیست ازو به خدای سبحان را
۴۸به جد او و بدو جمله باز باید گشت
به روز حشر همه مؤمن و مسلمان را
۴۹مرا رسول رسول خدای فرمان داد
به مؤمنان که بدانند قدر فرمان را
۵۰کنون که دیو خراسان به جمله ویران کرد
ازو چگونه ستانم زمین ویران را
۵۱چو خلق جمله به بازار جهل رفتهستند
همی ز بیم نیارم گشاد دکان را
۵۲مرا بَدَل ز خراسان زمین یمگان است
کسی چرا طلبد مر مرا و یمگان را
۵۳ز عمر بهره همین است مر مرا که به شعر
به رشته میکنم این زر و در و مرجان را
۵۴