آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا
۱در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی برآید از انده به سر مرا
۲گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد
چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا
۳گر در کمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار کرد پس این بیخطر مرا؟
۴گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ
جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا
۵نینی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل
این گفته بود گاه جوانی پدر مرا
۶«دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک»
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا
۷با خاطر منوّر روشنتر از قمر
ناید به کار هیچ مقر قمر مرا
۸با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر
دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا
۹گر من اسیر مال شوم همچو این و آن
اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا
۱۰اندیشه مر مرا شجر خوبِ بَروَر است
پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا
۱۱گر بایدت همی که ببینی مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا
۱۲منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
۱۳هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا
۱۴گیتی سرای رهگذران است ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا
۱۵از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدای
کردهاست بینیاز در این رهگذر مرا
۱۶شکر آن خدای را که سوی علم و دین خود
ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا
۱۷اندر جهان به دوستی خاندان حق
چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا
۱۸وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد
چون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا
۱۹گر من در این سرای نبینم در آن سرای
امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟
۲۰ای ناکس و نفایه تن من، در این جهان
همسایهای نبود کس از تو بتر مرا
۲۱من دوستدار خویش گمان بردمت همی
جز تو نبود یار به بحر و به بر مرا
۲۲بر من تو کینهور شدی و دام ساختی
وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا
۲۳تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی
از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا
۲۴گر رحمت خدای نبودی و فضل او
افگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا
۲۵اکنون که شد درست که تو دشمن منی
نیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا
۲۶خواب و خور است کار تو ای بیخرد جسد
لیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا
۲۷کار خر است سوی خردمند خواب و خور
ننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا
۲۸من با تو ای جسد ننشینم در این سرای
کایزد همی بخوانْد به جای دگر مرا
۲۹آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور
پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا
۳۰چون پیش من خلایق رفتند بیشمار
گرچه دراز مانَم رفته شُمَر مرا
۳۱روزی به پرِّ طاعت از این گنبد بلند
بیرونپریده گیر چون مرغ بپر مرا
۳۲هرکس همی حذر ز قضا و قدر کند
وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا
۳۳نام قضا خرد کن و نام قدر سخن
یاد است این سخن ز یکی نامور مرا
۳۴واکنون که عقل و نفس سخنگوی خود منم
از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟
۳۵ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام
چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا
۳۶قول رسول حق چو درختی است بارور
برگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا
۳۷چون برگخوار گشتی اگر گاو نیستی؟
انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا
۳۸ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویش
از جور این گروه خران بازخر مرا
۳۹دانم که نیست جز که به سوی تو ای خدا
روز حساب و حشر مفر و وَزَر مرا
۴۰گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمر
بر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا
۴۱واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهان
از خاندان حق تو مکن زاستر مرا
۴۲همچون پدر به حق، تو سخن گوی و زهد ورز
زیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا
۴۳گوئی که حجتی تو و نالی به راه من
از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا
۴۴