این تختِ سختگنبد ِ گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
۱لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
۲داناش گفت «معدن چون و چراست این»
نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»
۳دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهان
ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست»
۴چون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند
پیداست همچو روز که گفتار او خطاست
۵بخشیدهٔ خدای ز تو کی جدا شود؟
آن کو جدا شود ز تو بخشیدههای ماست
۶از بهر جست و جوی ز کار جهان و خلق
گفتند گونهگون و دویدند چپ و راست
۷آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است»
وین گفت ک«این خطاست، جهان را ز بن فناست»
۸چون این و آن شدند و جهان ماند، مر تو را
او بر بقای خویش و فناهای ما گواست
۹فانی به جان نهای به تنی، ای حکیم، تو
جان را فنا به عقل محال است و نارواست
۱۰بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را
کز فعل بر فنا و ز بنیاد بر بقاست
۱۱باقی است چرخ کردهٔ یزدان و، شخص تو
فانی است از انکه کردهٔ این بیخرد رحاست
۱۲بی دانش آمدی و در اینجا شناختی
کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست
۱۳چون و چرا نتیجهٔ عقل است بیگمان
چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟
۱۴جز عقل چیست آنکه بدو نیک و بد زخلق
آن مستحق لعنت وین در خور ثناست
۱۵قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است
بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست
۱۶بر جانور بجمله سخن گوی جانور
زان است پادشا که برو عقل پادشاست
۱۷چون تو خدای خر شدی از قوّت خرد
پس عقل بهرهای ز خدای است قول راست
۱۸بی هیچ علتی ز قضا عقل دادمان
زین روی نام عقل سوی اهل دین قضاست
۱۹اینجا ز بهر آن ز خداییت بهرهداد
کاین گوهر شریف مر آن هدیه را سزاست
۲۰این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف
آن فلسفه است و این ره و آثار انبیاست
۲۱این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد
پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست
۲۲پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار
در خورد مکر نیست نه نیز از در دهاست
۲۳هر چند رحمت است خرد بر تو از خدای
بر هر که بد کند به خرد هم خرد بلاست
۲۴ملک و بقاست کام تو وین هر دو کام را
اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست
۲۵گر تو به دست عقل اسیری خنک تو را
وای تو گر خردت به دست تو مبتلاست
۲۶تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شدهاست
گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست
۲۷سوی وفاست روی خرد، چون جفا کنی
مر عقل را به سوی تو، ای پیر، پس قفاست
۲۸عدل است و راستی همه آثار عقل پاک
عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست
۲۹از عدلهای عقل یکی شکر نعمت است
بخشندهٔ خرد ز تو زیرا که شکر خواست
۳۰از نیک صبر کرد نباید که کاهلی است
بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست
۳۱شکر است آب نعمت و نعمت نهال او
با آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست
۳۲هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد
تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست
۳۳آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود
این پند مر تو را به ره راست بر عصاست
۳۴عالم یکی خط است کشیدهٔ خدای حق
وان خط را میانه و آغاز و انتهاست
۳۵دنیا ز بهر مردم و مردم ز بهر دین
چون خط دایره که بر انجامش ابتداست
۳۶علم است کار جانت و عمل کار تن که دین
از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست
۳۷چون جان و تن دوتاست دو تخم است دینت را
یک تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست
۳۸مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین
آن کن که مرد با خرد از خر بدو جداست
۳۹کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین
جز کاین دو تن دگر همه خار و خس و گیاست
۴۰پرهیز تخم و مایهٔ دین است و زی خدای
پرهیزگار مردم دیندار و بیریاست
۴۱پرهیزگار کیست؟ کم آزار، اگر کسی
از خلق پارساست کم آزار پارساست
۴۲لختی عنان بکش سپس این جهان متاز
زیرا که تاختن سپس این جهان عناست
۴۳بر خاک فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر
بر خاک نیست جای تو بل برتر از سماست
۴۴گر ز آسمان به خاک تو خرسند گشتهای
همچون تو شوربخت به عالم دگر کجاست؟
۴۵ترسم کز آرزو خردت را وبا رسد
زیرا که آرزو خرد خلق را وباست
۴۶دردی است آرزو که به پرهیز به شود
پرهیز مرد را سوی دانا بهین دواست
۴۷پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع
پندی که با طمع بود آن سر بسر هباست
۴۸گیتی به بند طمع ببسته است خلق را
زین بند دور باش که نه بند بیوفاست
۴۹از دست بند طمع جهان چون رهاندت
جز هوشیار مرد کز این بند خود رهاست؟
۵۰بیتوتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق
از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست
۵۱رفتند هم رهانت، بباید همیت رفت
انده مخور که جای سپنجیست بینواست
۵۲برگیر زاد و، زاد تو پرهیز و طاعت است
زین راه سر متاب که این راه اولیاست
۵۳چون بیبقاست این سفری خانه اندرو
باکی مدار هیچ اگرت پشت بیقباست
۵۴پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان
هر چند با خسان کنی اینجا نشست و خاست
۵۵مزگت کلیسیا نشدهاست، ای پسر، هگرز
گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست
۵۶این است پند حجت وین است مغز دین
وارایش سخنش چو گشنیز و کرویاست
۵۷