جهانا چون دگر شد حال و سانت؟
دگر گشتی چو دیگر شد زمانت!
۱زمانت نیست چیزی جز که حالت
چرا حالت شده است از دشمنانت؟
۲چو رخسار شمن پرگرد و زردست
همان چون بت ستانی بوستانت
۳عروسی پرنگار و نقش بودی
رخ از گلنار و از لاله دهانت
۴پر از چین زلف و، رخ پر نور گفتی
نشینندی مشاطه چینیانت
۵به چشمت کرد بدچشمی، همانا
ز چشم بد دگر شد حال و سانت
۶نشاند از حلهها بیبهر مهرت
بشست از نقشها باد خزانت
۷ز رومت کاروان آورد نوروز
ز فنصور آرد اکنون مهرگانت
۸ازین بر سودی و زان بر زیانی
برابر گشت سودت یا زیانت
۹ردای پرنیان گر می بدری
چرا منسوخ کردی پرنیانت؟
۱۰چو آتش خانه گر پرنور شد باز
کجا شد زندت و آن زند خوانت؟
۱۱هزیمت شد همانا خیل بلبل
ز بیم زنگیان بی زبانت
۱۲مرا از خواب نوشین دوش بجهاند
سحرگاهان یکی زین زنگیانت
۱۳اگر هیچم سوی تو حرمتی هست
یکی خاموش کن او را، به جانت
۱۴اگر مهمان توست این ناخوش آواز
مرا فریادرس زین میهمانت
۱۵چه گویمت، ای رسول هجر؟ گویم
«فغان ما را از این ناخوش فغانت
۱۶مرا از خان و مان بانگ تو افگند
که ویران باد یکسر خان و مانت
۱۷سیه کرد و گران روز غریبان
سیاهیی روی و آواز گرانت
۱۸به رفتن همچو بندی لنگ ازانی
که بند ایزدی بسته است رانت
۱۹نشان مدبریت این بس که هرگز
چو عباسی نشوئی طیلسانت
۲۰نجوئی جز فساد و شر، ازیرا
همیشه گرگ باشد میزبانت
۲۱ز من بگسل به فضل این آشنائی
نه بر من پاسبان کرد آسمانت
۲۲به تو در خیر و شری نیست بسته
ولیکن فال دارند این و آنت»
۲۳به بانگ بی گنه زاغ، ای برادر،
مگردان رنجه این خیره روانت
۲۴که بر تو دم شمرده است و ببسته
خدای کردگار غیب دانت
۲۵چو دانی بازدمهای شمرده
ندارد سود ازان پس آب و نانت
۲۶همه وام جهان بوده است بر تو
تن و اسباب و عمر و سوزیانت
۲۷گر او را وامها می باز خواهند
چرا چون زعفران گشت ارغوانت؟
۲۸تو را اندر جهان رستنی خواند
از ارکان کردگار کامرانت
۲۹زمانی اندرو می خاک خوردی
نبود آگه کس از نام و نشانت
۳۰گهی بدرود خوشهت ورزگاری
گهی بشکست شاخی باغبانت
۳۱وزانجا در جهان مردمت خواند
ز راه مام و باب مهربانت
۳۲به دل داد از شکوفه و برگ و میوه
عم و خال و تبار و دودمانت
۳۳درخت دینی و شاید که اکنون
گهر بارد زبان در فشانت
۳۴وزان پس کهت کدیور پاسبان بود
رسول مصطفی شد پاسبانت
۳۵اگر سوی تو بودی اختیارت
نگشتی هرگز این اندر گمانت
۳۶کنون سوی تو کردند اختیارت
از آن سو کش که میخواهی عنانت
۳۷یکی فرخنده گل گشتی که اکنون
همی فردوس شاید گلستانت
۳۸یکی میشی که اکنون می نشاید
مگر موسیّ پیغمبر شبانت
۳۹جهان رستنی گر نیک بودت
به آمد زان، جهان مردمانت
۴۰در این فانی اگر نیکی گزینی
از این فانی به آید جاودانت
۴۱اگر بر آسمان میرفت خواهی
از ایمان کن وز احسان نردبانت
۴۲