در درج سخن بگشای بر پند
غزل را در به دست زهد در بند
۱به آب پند باید شست دل را
چو سالت بر گذشت از شست و ز اند
۲چو بردل مرد را از دیو گمره
همی بینی فگنده بند بر بند
۳بده پندش که بگشاید سرانجام
زبنده بند ملعون دیو را پند
۴حرارتهای جهلی را حکیمان
زعلم و پند گفتهستند ریوند
۵چو صبرت تلخ باشد پند لیکن
به صبرت پند چون صبرت شود قند
۶نخستین پند خود گیر از تن خویش
و گرنه نیست پندت جز که ترفند
۷بر آن سقا که خود خشک است کامش
گهی بگری و گه بافسوس برخند
۸چه باید پند؟ چون گردون گردان
همه پند است، بل زند است و پازند
۹چه داری چشم ازو چون این و آن را
به پیش تو بدین خاک اندر افگند؟
۱۰بسنده است ار نباشد نیز پندی
پدر پند تو و تو پند فرزند
۱۱منه دل بر جهان کز بیخ برکند
جهان جم را که او افگند پیکند
۱۲نگر چه پراگنی زان خورد بایدت
که جو خوردهاست آنکو جو پراگند
۱۳ز بیدادی سمر گشتهاست ضحاک
که گویند اوست در بند دماوند
۱۴ستم مپسند از من وز تن خویش
ستم بر خویش و بر من نیز مپسند
۱۵دلت را زنگ بد کردن بخوردهاست
به رندهٔ توبه زنگ از دل فرورند
۱۶به قرط اندر تو را زین بدکنش تن
یکی دیو عظیم است ای خردمند
۱۷چو در قرطه تو را خود جای غزو است
نباید شد به ترسا و روبهند
۱۸کرا در آستین مردار باشد
کجا یابد رهایش مغزش از گند؟
۱۹ستم مپسند و نه جهل از تن خویش
که عقل از بهر این دادت خداوند
۲۰به دل بایدت کردن بد به نیکی
چو خر بر جو نباید بود خرسند
۲۱تو را جای قرار، ای خواجه، این نیست
دل از دنیا همی بر بایدت کند
۲۲نگه کن تا چه کردهستی زنیکی
چه گوئی گر ز کردارت بپرسند؟
۲۳ز فعل خویش باید ساخت امروز
تو را از بهر فردا خویش و پیوند
۲۴بترس از خجلت روزی که آن روز
ستیهیدن ندارد سود و سوگند
۲۵نماند نور روز از خلق پنهان
اگر تو درکشی سر در قزاگند
۲۶بکن زاد سفر، زین یاوه گشتن
در این جای سپنجی تا کی و چند؟
۲۷کز این زندان همی بیرونت خواند
همان کس کاندر این زندانت افگند
۲۸