چند گوئی که:چو ایام بهار آید
گل بیاراید و بادام به بار آید
۱روی بستان را چون چهرهٔ دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید
۲روی گلنار چو بزداید قطر شب
بلبل از گل به سلام گلنار آید
۳زاروار است کنون بلبل و تا یک چند
زاغ زار آید، او زی گلزار آید
۴گل سوار آید بر مرکب و، یاقوتین
لاله در پیشش چون غاشیهدار آید
۵باغ را از دی کافور نثار آمد
چون بهار آید لولوش نثار آید
۶گل تبار و آل دارد همه مهرویان
هر گهی کاید با آل و تبار آید
۷بید با باد به صلح آید در بستان
لاله با نرگس در بوس و کنار آید
۸باغ مانندهٔ گردون شود ایدون کهش
زهره از چرخ سحرگه به نظار آید
۹این چنین بیهدهای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهده عار آید
۱۰شست بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
۱۱هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید؟
۱۲سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم توهمی نقش و نگار آید
۱۳نعمت و شدت او از پس یکدیگر
حنظلش با شکر، با گل خار آید
۱۴روز رخشنده کزو شاد شود مردم
از پس انده و رنج شب تار آید
۱۵تا نراند دی دیوانهت خوی بد
نه بهار آید و نه دشت به بار آید
۱۶فلک گردان شیری است رباینده
که همی هر شب زی ما به شکار آید
۱۷هر که پیش آیدش از خلق بیوبارد
گر صغار آید و یا نیز کبار آید
۱۸نشود مانده و نه سیر شود هرگز
گر شکاریش یکی یا دو هزار آید
۱۹گر عزیز است جهان و خوش زی نادان
سوی من، باری، می ناخوش و خوار آید
۲۰هر کسی را ز جهان بهرهٔ او پیداست
گرچه هر چیزی زین طبع چهار آید
۲۱می بکار آید هر چیز به جای خویش
تری از آب و شخودن ز شخار آید
۲۲نرم و تر گردد و خوش خوار و گوارنده
خار بیطعم چو در کام حمار آید
۲۳سازگاری کن با دهر جفاپیشه
که بدو نیک زمانه به قطار آید
۲۴کر بدآمدت گهی، اکنون نیک آید
کز یکی چوب همی منبر و دار آید
۲۵گه نیازت به حصار آید و بندو دز
گاه عیبت ز دزو بند و حصار آید
۲۶گه سپاه آرد بر تو فلک داهی
گه تو را مشفق و یاری ده و یار آید
۲۷نبود هرگز عیبی چو هنر، هرچند
هنر زید سوی عمرو عوار آید
۲۸مر مرا گوئی برخیز که بد دینی
صبر کن اکنون تا روز شمار آید
۲۹گیسوی من به سوی من ندو ریحان است
گر به چشم تو همی تافته مار آید
۳۰شاخ پربارم زی چشم بنی زهرا
پیش چشم تو همی بید و چنار آید
۳۱ور همی گوئی من نیز مسلمانم
مر تو را با من در دین چه فخار آید؟
۳۲من تولا به علی دارم کز تیغش
بر منافق شب و بر شیعه نهار آید
۳۳فضل بر دود ندانی که بسی دارد
نور اگر چند همی هردو ز نار آید؟
۳۴چون برادر نبود هرگز همسایه
گرچه با مرد به کهسار و به غار آید
۳۵سنگ چون زر نباشد به بها هرچند
سنگ با زر همی زیر عیار آید
۳۶دین سرائی است برآوردهٔ پیغمبر
تا همه خلق بدو در به قرار آید
۳۷به سرا اندر دانی که خداوندش
نه چنان آید چون غله گزار آید
۳۸علی و عترت اوی است مر آن را در
خنک آن کس که در این ساختهدار آید
۳۹خنک آن را که به علم و به عمل هر شب
به سرا اندر با فرش و ازار آید
۴۰