آزردن ما زمانه خو دارد
مازار ازو گرت بیازارد
۱وز عقل یکی سپر کن ارخواهی
کهت دهر به تیغ خویش نگذارد
۲تعویذ وفا برون کن از گردن
ور نی به جفا گلوت بفشارد
۳آن است کریم طبع کو احسان
با اهل وفا و فضل خو دارد
۴وز سفله حذر کند که ناکس را
دانا چو سگ اهل خوار انگارد
۵شوره است سفیه و سفله، در شوره
هشیار هگرز تخم کی کارد؟
۶بر شوره مریز آب خوش زیرا
نایدت به کار چون بیاغارد
۷خاری است درشت صحبت جاهل
کو چشم وفا و مردمی خارد
۸مسپار به دهر سفله دل زیرا
آزاده دلش به سفله نسپارد
۹ایمن مشو از زمانه زیراک او
ماری است که خشک و تر بیوبارد
۱۰گر بگذرد از تو یک بدش فردا
ناچاره ازان بترت باز آرد
۱۱کم بیند مردم از جهان رحمت
هرچند که پیش گرید و زارد
۱۲این شوی کش پلید هر روزی
بنگر که چگونه روی بنگارد
۱۳وز شوی نهان به غدر و مکاری
در جام شراب زهر بگسارد
۱۴وان فتنه شده، ز دست این دشمن
بستاند زهر و نوش پندارد
۱۵آن را که چنین زنیش بفریبد
شاید که خرد بمرد نشمارد
۱۶آن است خرد که حق این جادو
مرد از ره دین و زهد بگزارد
۱۷وز ابر زبان سرشک حکمت را
بر کشت هش و خرد فرو بارد
۱۸ور سر بکشد سرش زهشیاری
بر پشتش بار دین برانبارد
۱۹دیو است جهان که زهر قاتل را
در نوش به مکر می بیاچارد
۲۰چون روز ببیند این معادی را
هر کس که برو خردش بگمارد
۲۱آن را که به سرش در خرد باشد
با دیو نشست و خفت چون یارد؟
۲۲