ای نام شنوده عاجل و آجل
بشناس نخست آجل از عاجل
۱عاجل نبود مگر شتابنده
هرگز نرود زجای خویش آجل
۲زین چرخ دونده گر بقا خواهی
در خورد تو نیست، نیست این مشکل
۳چنگال مزن در این شتابنده
کهت زود کند چو خویشتن زایل
۴کَشتی است جهان، چو رفت رفتی تو
ور مینروی ازو طمع بگسل
۵تو با خردی و این جهان نادان
اندر خور تو کجاست این جاهل؟
۶با عقل نشین و صحبت او کن
از عقل جدا کجا شود عاقل؟
۷عقل است ابدی، اگر بقا بایدت
از عقل شود مراد تو حاصل
۸چون خویشتنت کند خرد باقی
فاضل نشود کسی جز از فاضل
۹بر جان تو عقل راست سالاری
عقل است امیر و جان تو عامل
۱۰تن خانهٔ جان توست یک چندی
یک مشت گل است تن، درو مبشل
۱۱تن دوپل بیوفاست ای خواجه
چندین مطلب مراد این دوپل
۱۲عقلی تو به جان چو یار او گشتی
گِل باز شود ز تن بکلّ گِل
۱۳عقلت یک سوست گِل به دیگر سو
بنگر به کدام جانبی مایل
۱۴گلخواره تن است جان سخن خوار است
جانت نشود ز گل چو تن کامل
۱۵جان را به سخن به سوی گردون کش
تن را با گل ز دل به یک سو هل
۱۶بهری ز سخن چو نوش پرنفع است
بهری زهر است ناخوش و قاتل
۱۷آن را که چو نوش، نام حق آمد
وان را که چو زهر، نام او باطل
۱۸چون زهر همی کند تو را باطل
پس باطل زهر باشد، ای غافل
۱۹باطل مشنو که زهر جان است او
حق را بنیوش و جای کن در دل
۲۰عدل است مراد عقل، ازان هر کس
دلشاد شود چو گوئی «ای عادل»
۲۱پس راست بدار قول و فعلت را
خیره منشین به یک سو از محمِل
۲۲هرکو نکند کمان به زه بر تو
تو بر مگرای زخم او را سل
۲۳چون سرکه چکاند او به ریشت بر
بر پاش تو بر جراحتش پلپل
۲۴با این سفری گروه نیکو رو
این مایه که هستی اندر این منزل
۲۵نومید مکن گسیل سایل را
بندیش ز روزگار آن سایل
۲۶تا عادل شوی شوی بهاندیشه
هر گه که تنت به عدل شد فاعل
۲۷بندیش ز تشنگان به دشت اندر،
ای بر لب جوی خفته اندر ظل
۲۸بد بر تن تو ز فعل خویش آید
پس خود تن خویش را مکن بسمل
۲۹کان هر دو فریشته به فعل خویش
آویخته ماندهاند در بابل
۳۰از بیگنهان به دل مکش کینه
همچون ز کلنگ بیگنه طغرل
۳۱اندر دل خویش سوی من بنگر
هرکس سوی خویشتن بود مقبل
۳۲غِلّ است مرا به دل درون از تو
گر هست تو را ز من به دل در غل
۳۳از پند مباش خامش ای حجت
هرچند که نیست پند را قابل
۳۴