طمع ندارم ازین پس زخلق جاه و محل
مگر به خالق و دادار خلق عز و جل
۱حرام را چو ندانستمی همی ز حلال
چو سرو قامت من در حریر بود و حلل
۲به طبع رفت به زیرم همی جهان جهان
چو خوش لگام یکی اسپ تیز رو به مثل
۳دوان به سوی من از هر سوی حلال و حرام
چو سیل تیره و پر خس به پستی از سر تل
۴من فریفته گشته به جهل، تکیه زده
به قول جعفر و زید و ثنای خیل و خول
۵فگند پهن بساطی به زیر پای نشاط
به عمر کوته خود در دراز کرده امل
۶مرا خبر نه ازانک این جهان مرد فریب
به دست راست شکر دارد و به چپ حنظل
۷گر از دروغ و ز درغل جهی بجه ز جهان
که هم دروغ زن است این جهان و هم درغل
۸مدار دست گزافه به پیش این سفله
که دست باز نیابی مگر شکسته و شل
۹ز پیش آنکه تو را برنهد به طاق جهان
تو بر نه او را، ای پور، مردوار به پل
۱۰محل و جاه چه جوئی به چاکری ز امیر؟
چگونه باشد با چاکریت جاه و محل؟
۱۱به دست جان تو بر دنبلی به دست طمع
ببر دو دست طمع تا بیفتد این دنبل
۱۲روا بود که به میر اجل تو پشت کنی
اگر امیر اجل باز دارد از تو اجل
۱۳تو را به درگه میر اجل که برد؟ طمع
اگر طمع نبود خود تؤی امیر اجل
۱۴وگر اجل به امیر اجل نیز رسد
چرا کنی، تو بغا، دست پیش او به بغل؟
۱۵چرا که باز نگردی به طاعت خالق
به هر دو قول و عمل تا عفو کندت زلل؟
۱۶به توبه تازه شود طاعت گذشته چنانک
طری و تازه شود تیره روی باغ به طل
۱۷حلال و خوش خور و طاعت کن و دروغ مگو
بدین سه کاری گوئی به روز حشر بحل
۱۸چو گور دشت بسی رفتهای نشیب و فراز
چو عندلیب بسی گفتهای سرود و غزل
۱۹چو روزگار بدل کرد تیر تو به کمان
چرا کنون نکنی تو غزل به زهد بدل؟
۲۰هزار شکر خداوند را که خرسند است
دلم ز مدح و غزل بر مناقب و مقتل
۲۱اگرچه زهد و مناقب جمال یافت به من
مرا بلند نشد قدر جز بدین دو قبل
۲۲شرف همی به حمل یابد آفتاب ارچند
نیافته است خطر جز که ز آفتاب حمل
۲۳به زهد و طاعت یابد عمارت و نزهت
دل معطل مانده، شده خراب و طلل
۲۴سبک به سوی در طاعت خدای گرای
اگرچه از بزه برتو گران شده است ثقل
۲۵اگرچه غرقهای از فضل او نمید مباش
به علم کوش و زین غرق جهل بیرون چل
۲۶به سوخته بر سرکه و نمک مکن که تو را
گلاب شاید و کافور سازد و صندل
۲۷مکن چنانکه در این باب عامیان گویند
«چو سر برهنه کند تا به جان بکوشد کل»
۲۸سوار چون تو نباشد به نزد مرد حکیم
اگر تو این خر لنگت برون بری ز وحل
۲۹دراز گشت مقامت در این رباط کهن
گران شدی و سبک جان بدی تو از اول
۳۰چو کاهلان همه خوردی و چیز نلفغدی
کنون بباید بیتوشه رفتن ای منبل
۳۱ازین ربودی و دادی بدان به زرق و فسوس
ازان برین زدی و زین بران به زرق و حیل
۳۲تو را جوانی و جلدی گلیم و سندل بود
کنونت سوخت گلیم و دریده شد سندل
۳۳همه شدند رفیقان، تو را بباید شد،
به کاهلی نگذارندت ایدرو به کسل
۳۴رهی درازت پیش است و سهمگن که درو
طعام و آب نشاید مگر به علم و عمل
۳۵دروغ و مکر و خلل بر ره تو خار و خس است
چو خار و خس بود آری دروغ و مکر و خلل
۳۶به راستی رو، پورا، و راستی فرمای
کز این دو گشت محمد پیمبر مرسل
۳۷نخست منزلت از دین حق به راستی است
درین خلاف نکرده است خلق از اهل ملل
۳۸اگر به دین حق اندر به راستی بروی
سرت ز تیره و حل برشود به چرخ زحل
۳۹چو گاو مهمل منشین ز دین و، دانش جوی
اگر تو گاو نهای مانده از خرد مهمل
۴۰یکیت مشعله باید، یکی دلیل به راه
دلیل خویش عمل گیر، وز خرد مشعل
۴۱ز جهل بر وحلی، گر به علم دین برسی
خدای عز و جل دست گیردت ز وحل
۴۲به گوش در سخن حجت ای پسر عسل است
جز از سخن نخورد کس به راه گوش عسل
۴۳