گسستم ز دنیای جافی امل
تو را باد بند و گشاد و عمل
۱غزال و غزل هر دوان مر تو را
نجویم غزال و نگویم غزل
۲مرا، ای پسر، عمر کوتاه کرد
فراخیی امید و درازیی امل
۳زمانه به کردار مست اشتری
مرا پست بسپرد زیر سبل
۴بسی دیدم اجلال و اعزازها
ز خواجهٔ جلیل و امیر اجل
۵ولیکن ندارد مرا هیچ سود
امیر اجل چون بیاید اجل
۶اگر عاریت باز خواهد ز ما
زمانه نه جنگ آید و نه جدل
۷چنانک آمدی رفت باید همی
به تقدیر ایزد تعالی وجل
۸تهی رفت خواهی چنانک آمدی
نماند همی ملک و مال و ثقل
۹مرو مفلس آنجا؛ که معلوم توست
که مر مفلسان را نباشد محل
۱۰چو ورزه به ابکاره بیرون شود
یکی نان بگیرد به زیر بغل
۱۱چو بیتوشه خواهی همی برشدن
از این تیره مرکز به چرخ زحل؟
۱۲پشیزی که امروز بدهی ز دل
درمیت بدهند فردا بدل
۱۳ولیکن کسی کو نداده است دوغ
چرا دارد امید شیر و عسل؟
۱۴به بغداد رفتی به ده نیم سود
بریدی بسی بر و بحر و جبل
۱۵خدایت یکی را به ده وعده کرد
بده گر نداری به دل در خلل
۱۶جهان جای الفنج غلهٔ تو است
چه بی کار باشی در این مستغل؟
۱۷جهان را به سایهٔ درختی زدند
حکیمان هشیار دانا مثل
۱۸بپرهیز از این بیوفا سایه زانک
بسی داند این سایه مکر و حیل
۱۹گهی دست مییابد و گاه پای
به یک دست و یک پای لنگ است و شل
۲۰به دست زمانه کند آسمان
همی ساخته قصرها را طلل
۲۱به مکر جهان سجده کردند خلق
همی پیش ازین پیش لات و هبل
۲۲حدیث هبل سوی دانا نبود
شگفتیتر ازین پیش لات و هبل
۲۳حدیث هبل سوی دانا نبود
شگفتیتر از کار حرب جمل
۲۴وز این قوم کز فتنگی ماندهاند
هنوز اندر آن زشت و تیره وحل
۲۵چگونه برد حمله بر شیر میش
کسی این ندیدهاست از اهل ملل
۲۶تو ای بیخرد گر نه دیوانهای
مر آن میش را چون شدهستی حمل
۲۷به خونابه شوئی همی روی خویش
سزای تو جاهل بد آن مغتسل
۲۸تو را علت جهل کالفته کرد
کزین صعبتر نیست چیز از علل
۲۹نبینی که عرضه کند علتت
همی جان مسکینت را بر وجل؟
۳۰