مانده به یمگان به میان جبال
نیستم از عجز و نه نیز از کلال
۱یکسره عشاق مقال منند
در گه و بیگه به خراسان رجال
۲وز سخن ونامهٔ من گشت خوار
نامهٔ مانی و نگارش نکال
۳نام سخنهای من از نثر و نظم
چیست سوی دانا؟ سحر حلال
۴گر شنوندی همی اشعار من
گنگ شدی رؤبه و عجاج لال
۵ور به زمین آمدی از چرخ تیر
برقلم من شده بودی عیال
۶ور به گمان است دل تو درین
چاشنیم گیر چه باید جدال؟
۷جز سخن من ز دل عاقلان
مشکل و مبهم را نارد زوال
۸خیره نکردهاست دلم را چنین
نه غم هجران و نه شوق وصال
۹عشق محال است نباشد هگرز
خاطر پرنور محل محال
۱۰نظم نگیرد به دلم در غزل
راه نگیرد به دلم بر غزال
۱۱از چو منی صید نیابد هوا
زشت بود شیر شکار شگال
۱۲نیست هوا را به دلم در مقر
نیست مرا نیز به گردش مجال
۱۳دل به مثل نال و هوا آتش است
دور به از آتش سوزنده، نال
۱۴نیست بدین کنج درون نیز گنج
نامدم اینجای ز بهر منال
۱۵مال نجستهاست به یمگان کسی
زانکه نبوده است خود اینجای مال
۱۶نیز در این کنج مرا کس نبود
خویش و نه همسایه و نه عم و خال
۱۷بل چو هزیمت شدم از پیش دیو
گفت مرا بختم از اینجا «تعال»
۱۸با دل رنجور در این تنگ جای
مونس من حب رسول است و آل
۱۹چشم همی دارم تا در جهان
نو چه پدید آید از این دهر زال
۲۰گر تو نی آگاهی از این گند پیر
منت خبر گویم از این بد فعال
۲۱سیرت او نیست مگر جادوی
عادت او نیست مگر کاحتیال
۲۲تاج نهد بر سرت، آنگاه باز
خرد بکوبدت به زیر نعال
۲۳بیهنرت گر بگزیند چو زر
بیگنهت خوار کند چون سفال
۲۴گر نه همی با ما بازی کند
چند برون آردمان چون خیال؟
۲۵زید شده تشنه به ریگ هبیر
عمرو شده غرقه در آب زلال
۲۶رنجه زگرمای تموز آن و، این
خفته و آسوده به زیر ظلال
۲۷ازچه کند دهر جز از سنگ سخت
ایدون این نرم و رونده رمال؟
۲۸وز چه پدید آورد این زال را؟
جز که ازین دخترکی با جمال
۲۹دیر نپاید به یکی حال بر
این فلک جاهل بیخواب و هال
۳۰زود بگرداند اقبال و سعد
زان ملک مقبل مسعود فال
۳۱مهتر و کهتر همه با او به خشم
عالم و جاهل همه زو نال نال
۳۲نیست کسی جز من خشنود ازو
نیک نگه کن به یمین و شمال
۳۳کیست جز از من که نشد پیش او
روی سیه کرده به ذل سال؟
۳۴راست که از عادتش آگه شدم
زان پس بر منش نرفت افتعال
۳۵ای رهی و بندهٔ آز و نیاز
بوده به نادانی هفتاد سال
۳۶یک ره از این بندگی آزاد شو
ای خر بدبخت، برآی از جوال
۳۷گرت نباید که شوی زار و خوار
گوش طمع سخت بگیر و بمال
۳۸دست طمع کرده میان تو را
پیش شه و میر دو تا چون دوال
۳۹سیل طمع برد تو را آبروی
پای طمع کوفت تو را فرق و یال
۴۰ذل بود بار نهال طمع
نیک بپرهیز از این بد نهال
۴۱کم خور و مفروش به نان آبروی
سنگ خور از ننگ و سفال سکال
۴۲زشت بود بودن آزاده را
بندهٔ طوغان و عیال ینال
۴۳شرم نداری همی از نام زشت
بر طمع آنکه شوی خوب حال؟
۴۴من نشوم گر بشود جان من
پیش کسی کهش نپسندم همال
۴۵بلخ تو را دادم و یمگان ستد
وین درهٔ تنگ و جبال و تلال
۴۶چون ز تو من باز گسستم ز من
بگسل و کوتاه کن این قیل و قال
۴۷دست من و دامن آل رسول
وز دگران پاک بریدم حبال
۴۸از پس آن کس که تو خواهی برو
نیست مرا با تو جدال و مقال
۴۹فصل کند داوری ما به حشر
آنکه جز او نیست دگر ذوالجلال
۵۰فردا معلوم تو گردد که کیست
پیش خدا از تو و من بر ضلال
۵۱بد چه سگالی که فرومایگی است
خیره بر این حجت نیکو سگال
۵۲