ای عجب ار دشمن من خود منم
خیره گله چون کنم از دشمنم؟
۱دشمن من این تن بد مهر مست
کرده گره دامن بر دامنم
۲وایم از این دشمن بدخو که هیچ
زو نشود خالی پیراهنم
۳جامه بدرند از اعدا و آنک
جامهش بدرید ز خود، خود منم
۴دشمن من چاهی و تیره است و من
برتر از این تیزرو روشنم
۵این فلکی جان مرا شصت سال
داشت در این زندان چاهی تنم
۶گر نشدم عاشق و بیدل چرا
مانده به چاه اندر چون بیژنم؟
۷چونکه در این چاه چو نادان به باد
داده تبر در طلب سوزنم
۸نیست جز آن روی که دل زین خسیس
خوش خوش بیرنج و جفا برکنم
۹پیش ازین سفله به چاه اوفتد
من سر از این چه به فلک برکنم
۱۰در طلب دانش و دین چند گاه
دامن مردان به کمر در زنم
۱۱گرد کسی گردم کز بند جهل
طاعتش آزاد کند گردنم
۱۲آنکه چو آب خوش علمش بکرد
از تعب آتش جهل ایمنم
۱۳تا تن من گشت به پیرامنش
دیو نگشته است به پیرامنم
۱۴تا دل من طاعت او یافته است
طاعت من دارد آهرمنم
۱۵پیشرو خلق پس از مصطفی
کز پس او فخر بود رفتنم
۱۶بوالحسن آن معدن احسان کزو
دل به سخن گشته است آبستنم
۱۷گرت به سیم و زر دین حاجت است
بر سر هر دو من ازو خازنم
۱۸عالم و افلاک نیرزد همی
بیسخن او به یکی ارزنم
۱۹آتشم ار آهن و روئی وگر
آب شوی آب تورا آهنم
۲۰بیخ سفاهت ز دل تو به پند
برکنم و حکمت بپراگنم
۲۱وز سر جاهل به سخن تاج فخر
پیش خردمند به پای افگنم
۲۲مرد تؤی گر نه چنین یابیم
ور نه چنینم که بگفتم زنم
۲۳شاد شدی چون بشنیدی که پار
بیران شد گوشهای از مسکنم
۲۴شادیت انده شود امسال اگر
برگذری بر درو بر برزنم
۲۵نیستم آن من که سلاح فلک
کار کند بر زره و جوشنم
۲۶چرخ مرا بنده بود چون ازو
ایزد دادار بود ضامنم
۲۷شاد من از دین هدی گشتهام
پس که تواند که کند غمگنم؟
۲۸گر تنم از جامه برهنه شود
علم و خرد گرد تنم بر تنم
۲۹گرچه زمان عهدم بشکست من
عهد خداوند زمان نشکنم
۳۰روی خدا و دل عالم معد
کز شرفش حکمت را معدنم
۳۱آنکه چو بگذارم نامش به دل
فرخ نوروز شود بهمنم
۳۲خلق به رنج است و من از فر او
هم به دل و هم به جسد ساکنم
۳۳خلق مرا گفت نیارد که خیز
جز به گه «قدقامت» مذنم
۳۴میوهٔ معقول به دست خرد
از شجر حکمت او میچنم
۳۵سوزن سوزانم در چشم جهل
لیکن در باغ خرد سوسنم
۳۶گوئی ک«ز خلق جدا چون شدی؟»
زشت نشایدت بدین گفتنم
۳۷روغن و کنجاره بهم خوب نیست
ویشان کنجاره و من روغنم
۳۸از فلک ریمن باکیم نیست
رام بسی بود همین ریمنم
۳۹گر تنم از گلشن دورست من
از دل پر حکمت در گلشنم
۴۰دهر بفرسود و بفرسودمان
بر فلک جافی ازین خشمنم
۴۱شصت و دو سال است که بکوبد همی
روز و شبان در فلکی هاونم
۴۲چشم همی دارم همواره تا
کی بود از کوفتنش رستنم
۴۳تاش نسائی ندهد مشک بوی
فضل ازین است فرو سودنم
۴۴