گرامی چو مال و قوی چون جبال
نکو چون جوانی و خوش چون جمال
۱کهن گشتهای تن نهای بل نوی
فزاینده در گردش ماه و سال
۲ازو ناشده حال دوشیزگی
ولیکن پسوده مر او را رجال
۳همو مایهٔ زهد و دین هدی
همو مایهٔ کفر و شرک و ضلال
۴رهائی نیابد هم از مرگ خویش
مبارز چو عاجز شود در قتال
۵هر آنگه کزو باز ماند خطیب
فزاید برو بیسعالی سعال
۶فزونتر شود چون دوتائی کنمش
دوتا چون کنندش بکاهد دوال
۷همش گرم و هم سرد خواهی ولیک
مدانش نه آتش نه آب زلال
۸سرمایهٔ مال مرد حکیم
ولیکن ندزددش ازو کس چو مال
۹چه چیزی است؟ چیزی است این کز شرف
رسولش لقب داد «سحر حلال»
۱۰عروس سخن را ندادهاست کس
بجز حجت این زیب و این بال و یال
۱۱سخن چون منش پیش خواندم ز فخر
به صدر اندر آمد ز صف النعال
۱۲سخن کر گسی پیر پرکنده بود
به من گشت طاووس با پر و بال
۱۳به من تازه شد پژمریده سخن
چو ز افسون یوسف زلیخای زال
۱۴به عالی فلک برکشد سر سخن
ز بس فخر چون منش گویم «تعال»
۱۵به قلعهٔ سخنهای نغز اندرون
نیامد به از طبع من کوتوال
۱۶مرا بر سخن پادشاهی و امر
ز من نیست بل کز رسول است و ال
۱۷مرا جز به تایید آل رسول
نه تصنیف بود و نه قیل و نه قال
۱۸امام زمان وارث مصطفی
که یزدانش یار است و خلقش عیال
۱۹زجد چون بدو جد پیوسته بود
به رحمت مرا بهره داد از خیال
۲۰به تایید او لاجرم علم و زهد
گرفته است در جانم آرام و هال
۲۱خدایم سوی آل او ره نمود
که حبل خدای است و خیر الرجال
۲۲چه چیزند با کوه علمم کنون
حکیمان یونان؟ صغار التلال
۲۳ندارد خطر لاجرم مشکلات
سوی من، چو زی کوه باد شمال
۲۴جهان، ای پسر، نیست خامش ولیک
به قول جهان تو نداری کمال
۲۵چه گویدت؟ گوید: کدام است پیش
درخشنده ایام و تاری لیال؟
۲۶چرا مه چو خور بر یکی حال نیست
گهی بدر چون است و گاهی هلال؟
۲۷ز هر نوع و هر شخص از اشخاص وی
نهاده است زی تو نوادر سؤال
۲۸امیر است شیری که دارد سپاه
ز خرگوش و روباه و گرگ و شغال
۲۹کرا نیست از سر خلقت خبر
چو زینها بپرسی بگرددش حال
۳۰چو پرسیش از این سرهای قوی
فرو ماند از قدرت ذوالجلال
۳۱بدین کار اگر نیست چندین خلاف
در این حال گویند چندین محال
۳۲کسی کو بگرداند از قبله روی
قذالش بود روی و رویش قذال
۳۳بعید است نابوده وای ناصبی
یکی زی یمین و یکی زی شمال
۳۴ولیکن تو خر کوری از چشم راست
ازینی چنین نحس و شوم و ژکال
۳۵به علم ارت بینا شود چشم راست
جوان بخت گردی و مسعود فال
۳۶سوی راستم من تو را، سوی من
یکی بنگر و چشم کورت بمال
۳۷به دل یابی ار سوی من بنگری
ز ارزیز و قلعیت سیم حلال
۳۸تو را جهل نال است و بار است عقل
چو بیبار ماندی قوی گشت نال
۳۹از این زشت نال ار ننالی رواست
ولیک ار بنالی بدان بار نال
۴۰چرا گر خداوند قولی و فعل
پری باشی از قول و دیو از فعال؟
۴۱همی بالدت تن سپیداروار
ز بیدانشی مانده جان چون خلال
۴۲تنت از ره طبع بالد همی
به جان از ره دانش خویش بال
۴۳نهالی است مردم که علمش بر است
بها جز به بارش نگیرد نهال
۴۴جهان را مپندار دار القرار
بل الفنج گاهی است دارالرحال
۴۵جهان بر تو چون بد سگالد همی
تو فتنه چرائی بدین بد سگال؟
۴۶سفالی شدت شخص از این سفله چرخ
تو خیره به دیبا چه پوشی سفال؟
۴۷نگر تا در این چون سفالینه تن
به حاصل شد از تو مراد کلال
۴۸مرادش گر از تو به حاصل نشد
تو حاصل شدی در غم بیزوال
۴۹چشیدی بسی چرب و شیرین و شور
چه حیله کنون پر نشد چون جوال؟
۵۰ز بهر خورت پشت شد زیر بار
خران را همین است زی ما مثال
۵۱ولیکن ز خر بارش افتاد و، ماند
گرانبار بر پشت تو لایزال
۵۲نگر تا نگوئی که در فعل بد
هزاران مرا هست یار و همال
۵۳که این قول آنگه درست آمدی
که یارت ز تو برگرفتی وبال
۵۴هزاران هزاران گروگان شدهاست
به آتش بدین جاهلانه مقال
۵۵به الفنج گاه اندرونی بکوش
که جز مرد کوشا نیابد منال
۵۶سخنهای حجت به نزد حکیم
بلند است و پر منفعت چون جبال
۵۷