اگر کار بوده است و رفته قلم
چرا خورد باید به بیهوده غم؟
۱وگر ناید از تو نه نیک و نه بد
روا نیست بر تو نه مدح و نه ذم
۲عقوبت محال است اگر بتپرست
به فرمان ایزد پرستد صنم
۳ستم گار زی تو خدای است اگر
به دست تو او کرد بر من ستم
۴کتاب و پیمبر چه بایست اگر
نشد حکم کرده نه بیش و نه کم؟
۵وگر جمله حق است قول خدای
بر این راه پس چون گزاری قدم؟
۶نگه کن که چون مذهب ناصبی
پر از باد و دم است و پر پیچ و خم
۷مرو از پس این رمهٔ بی شبان
ز هر هایهائی چو اشتر مرم
۸مخور خام کاتش نه دور است سخت
به خاکستر اندر بخیره مدم
۹سخن را به میزان دانش بسنج
که گفتار بی علم باد است و دم
۱۰سخن را به نم کن به دانش که خاک
نیامد بهم تا ندادیش نم
۱۱نهادهٔ خدای است در تو خرد
چو در نار نور و چو در مشک شم
۱۲خرددوست جان سخن گوی توست
که از نیک شاد است و از بد دژم
۱۳تو را جانت نامه است و کردار خط
به جان برمکن جز به نیکی رقم
۱۴به نامه درون جمله نیکی نویس
که در دست توست ای برادر قلم
۱۵به گفتار خوب و به کردار نیک
چراغی شو اندر سنان علم
۱۶شبان گشت موسی به کردار نیک
چنان چون شنودی بر این خفته رم
۱۷به فعل نکو جمله عاجز شدند
فرومایه دیوان ز پر مایه جم
۱۸فسونگر به گفتار نیکو همی
برون آرد از دردمندان سقم
۱۹الم چون رسانی به من خیره خیر
چو از من نخواهی که یابی الم؟
۲۰اگر آرزوت است کازادگان
تو را پیشکاران بوند و خدم
۲۱به جز فعل نیکو و گفتار خوب
نه بگزار دست و نه بگشای دم
۲۲به داد و دهش جوی حشمت که مرد
بدین دو تواند شدن محتشم
۲۳از آغاز بودش به داد آورید
خدای این جهان را پدید از عدم
۲۴اگر داد کردهاست پس تا ابد
خدای است و ما بندگان، لاجرم
۲۵اگر داد و بیداد دارو شوند
بود داد تریاک و بیداد سم
۲۶ندانی همی جستن از داد نفع
ازیرا حریصی چنین بر ستم
۲۷به مردی و نیروی بازو مناز
که نازش به علم است و فضل و کرم
۲۸شنودی که با زور و بازوی پیل
رهی بود کاووس را روستم
۲۹به دین جوی حرمت که مرد خرد
به دین شد سوی مردمان محترم
۳۰به دین کرد فخر آنکه تا روز حشر
بدو مفتخر شد عرب بر عجم
۳۱خسیس است و بیقدر بیدین اگر
فریدونش خال است و جمشید عم
۳۲ز بی دین مکن خیره دانش طمع
که دین شهریار است و دانش حشم
۳۳دهن خشک ماند به گاه نظر
اگر در دهانش نهی رود زم
۳۴درم پیشت آید چو دین یافتی
ازیرا که بنده است دین را درم
۳۵گر از دین و دانش چرا بایدت
سوی معدن دین و دانش بچم
۳۶سوی ترجمان کتاب خدای
امام الانام است و فخر الامم
۳۷نکرد از بزرگان عالم جز او
کسی علم و ملک سلیمان بهم
۳۸امام تمام جهان بو تمیم
که بیرون شد از دین بدو تار و تم
۳۹بر آهخته از بهر دین خدای
به تیغ از سر سرکشان آشتم
۴۰مر او را گزید احکم الحاکمین
به حکمت میان خلایق حکم
۴۱نه جز بر زبانش «نعم» را مکان
نه جز در عطاهاش کان نعم
۴۲نه جز قول اومر قضا را مرد
نه جز ملک او مر حرم را حرم
۴۳کف راد او مر نعم را مقر
سر تیغ او مستقر نقم
۴۴مشهر شدهاست از جهان حضرتش
چو خورشید و عالم سراسر ظلم
۴۵ز دانش مرا گوش دل بود کر
ز گوشم به علمش برون شد صمم
۴۶دل از علم او شد چو دریا مرا
چو خوردم ز دریای او یک فخم
۴۷به جان و دلم در ز فرش کنون
بهشت برین است و باغ ارم
۴۸اگر تهمتم کرد نادان چه باک
از آن پس که کور است و گنگ و اصم؟
۴۹از آن پاکتر نیست کس در جهان
که هست او سوی متهم متهم
۵۰