جوانی شد، او را فراموش کن
سر ناتوانی در آگوش کن
۱تو را چند گه تن وشیپوش بود
کنون چند گه جان وشیپوش کن
۲اگر دیبهٔ جان همی بایدت
خرد تار و پود سخن هوش کن
۳ز نادیدنی چشمها کور ساز
ز بیهودهها گوش مدهوش کن
۴به دل باش بیدار و خفته به چشم
بشو خویشتن ضدّ خر گوش کن
۵ز گفتار خیر و به دیدار حق
زبان عسکر و چشمها شوش کن
۶ز چهرت بخوان آنچه یزدان نبشت
نبشت شیاطین فراموش کن
۷ز حکمت خورش جوی مر جانْت را
دلت معده ساز و دهن گوش کن
۸ز دین حکمت آموز و بقراط را
به اندک سخن گنگ و خاموش کن
۹خلالوشجویانِ دین بیهشاند
تو بیهوش را در خلالوش کن
۱۰اگر نوش تو زهر کرد این فلک
به دانش تو زهر فلک نوش کن
۱۱وگر دوشت از تو به غفلت بجست
بکوش و ز امشب یکی دوش کن
۱۲