برآمد سپاه بخار از بحار
سوارانش پر در کرده کنار
۱رخ سبز صحرا بخندید خوش
چو بر وی سیاه ابر بگریست زار
۲گل سرخ بر سر نهاد و ببست
عقیقین کلاه و پرندین ازار
۳بدرید بر تن سلب مشک بید
زجور زمستان به پیش بهار
۴به بازوی پر خون درون بید سرخ
بزد دشنه زین غم هزاران هزار
۵ز بس سرد گفتارهای شمال
بریده شد از گل دل جویبار
۶نبینی که هر شب سحرگه هنوز
دواج سمور است بر کوهسار؟
۷صبا آید اکنون به عذر شمال
سحرگاه تازان سوی لالهزار
۸بشویدش عارض به لولوی تر
بیالایدش رخ به مشکین عذار
۹بیارد سوی بوستان خلعتی
که لولوش پود است و پیروزه تار
۱۰سوی گلبن زرد استام زر
سوی لالهٔ سرخ جام عقار
۱۱سوی مادر سوسن تازه تاج
سوی دختر نسترن گوشوار
۱۲به سر بر نهد نرگس نو به باغ
به اردیبهشت افسر شاهوار
۱۳نوان و خرامان شود شاخ بید
سحرگاه چون مرکب راهوار
۱۴دهد دست و سر بوس گل را سمن
چو گیرد سمن را گل اندر کنار
۱۵شگفتی نگه کن به کار جهان
وزو گیر بر کار خویش اعتبار
۱۶که تا شادمانه نگردد زمین
نپوشد هوا جامهٔ سوکوار
۱۷چو نسرین بخندد شود چشم گل
به خون سرخ چون چشم اسفندیار
۱۸چو نرگس شود باز چون چشم باز
شود پای بط بر چنار آشکار
۱۹پر از چین شود روی شاهسپرم
چو تازه شود عارض گلنار
۲۰نگه کن به لاله و به ابر و ببین
جدا نار از دود، وز دود نار
۲۱سوی شاخ بادام شو بامداد
اگر دید خواهی همی قندهار
۲۲و گر انده از برف بودت مجوی
ز مشکین صبا بهتر انده گسار
۲۳نگه کن بدین بیفساران خلق
تو نیز از سر خود فرو کن فسار
۲۴اگر نیست سوی تو داری دگر
همه هوش و دل سوی این دار دار
۲۵وگر نیستت طمع باغ بهشت
چو خر خوش بغلت اندر این مرغزار
۲۶نگه دار اندر زیان آن خویش
چنانکهت بگفتهاست بسیار خوار
۲۷به نسیه مده نقد اگر چند نیز
به خرما بود وعده و نقد خار
۲۸کرا معده خوش گردد از خار و خس
شود کامش از شیر و روغن فگار
۲۹چه باید تو را سلسبیل و رحیق
چو خرسند گشتی به سرکه و شخار؟
۳۰جهان ره گذار است، اگر عاقلی
نباید نشستنت بر ره گذار
۳۱ستور است مردم در این ره چنانک
بریده نگردد قطار از قطار
۳۲شتابنده جمله که یک دم زدن
نپاید کسی را برادر نه یار
۳۳ره تو کدام است از این هر دو راه؟
بیندیش و برگیر نیکو شمار
۳۴اگر سازوار است و خوش مر تو را
بت رود ساز و می خوشگوار
۳۵وز این حالها تو به کردار خواب
نگردی همی سرد زین روزگار
۳۶وز این ایستادن به درگاه شاه
وز این خواستن سوی دهدار بار
۳۷وز این بند و بگشای و بستان و ده
وز این هان و هین و از این گیر و دار
۳۸وز این در کشیدن به بینی خویش
ز بهر طمع این و آن را مهار
۳۹گمانی مبر کاین ره مردم است
بر این کار نیکو خرد برگمار
۴۰همی خویشتن شهره خواهی به شهر
که من چاکر شاهم و شهریار
۴۱شکار یکی گشتی از بهر آنک
مگر دیگری را بگیری شکار
۴۲بدان تا به من برنهی بار خویش
یکی دیگرت کرد سر زیر بار
۴۳ستوری تو سوی من از بهر آنک
همی باز نشناسی از فخر عار
۴۴تو را ننگ باید همی داشتن
بخیره همی چون کنی افتخار؟
۴۵ستور از کسی به که بر مردمی
بعمدا ستوری کند اختیار
۴۶ز مردم درختی نهای بارور
بلندی و بیبر چو بید و چنار
۴۷اگر میوه داری نشد هیچ بید
به دانش تو باری بشو میوهدار
۴۸دریغ این قد و قامت مردمی
بدین راستی بر تو، ای نابکار
۴۹اگر باز گردی ز راه ستور
شود بید تو عود ناچار و چار
۵۰وگر همچنین خود بمانی چو دیو
دل از جهل پر دود و سر پرخمار
۵۱کسی برتو نتواند، از جهل،بست
یکی حرف دانش به سیصد نوار
۵۲تو را صورت مردمی دادهاند
مکن خیره مر خویشتن را حمار
۵۳بکن جهد آن تا شوی مردمی
مکن با خدای جهان کارزار
۵۴تو را روی خوب است لیکن بسی است
به دیوار گرمابهها بر نگار
۵۵به دانش تو صورتگر خویش باش
برون آی از این ژرف چه مردوار
۵۶خرد ورز ازیرا سوی هوشمند
زجاهل بسی به بود موش و مار
۵۷چو مر خویشتن را بدانی به حق
در این ژرف زندان نگیری قرار
۵۸ز کردار بد باز گردی به عذر
چو هشیار مردان سوی کردگار
۵۹مر این گوهر ایزدی را به علم
بشوئی ز زنگار عیب و عوار
۶۰ازیرا که آتش، چو شد زر پاک،
برو کرد نتواند از اصل کار
۶۱ز حجت شنو حجت ای منطقی
ز هر عیب صافی چو زر عیار
۶۲