خردمند را می چه گوید خرد؟
چه گویدش؟ گوید «حذر کن ز بد»
۱بدان وقت گوید همیش این سخن
کهش از بد کنش جان و دل میرمد
۲خرد بد نفرمایدت کرد ازانک
سرانجام بر بد کنش بد رسد
۳بر این قولت ای خواجه این بس گوا
که جو کار جز جو همی ندرود
۴نبینی که گر خار کارد کسی
نخست آن نهالش مرو را خلد؟
۵اگر بد کنی چون دد و دام تو
جدا نیستی پس تو از دام و دد
۶بدی دام آهرمن ناکس است
به دامش درون چون شوی باخرد؟
۷بدی مار گَرزه است ازو دور باش
که بد بتر از مار گَرزه گزد
۸اگر هیربد بد بود بد مکن
که گر بد کنی خود توی هیربد
۹چو لعنت کند بر بدان بد کنش
همی لعنت او برتن خود کند
۱۰چو هر دو تهی میبرآیند از آب
چه عیب آورد مر سبد را سبد؟
۱۱هنر پیشه آن است کز فعل نیک
سر خویش را تاج خود بر نهد
۱۲چو نیکی کند با تو بر خویشتن
همی خواند از تو ثناهای خود
۱۳کرا پیشه نیکی نشاندن بود
همیشه روانش ستایش چند
۱۴به دو جهان بی آزار ماند هر آنک
ز نیکی به تن بر ستایش تند
۱۵ز نیکی به نیکی رسد مرد ازان
که هر کس که او گل کند گل خورد
۱۶خرد جز که نیکی نزاید هگرز
نه نیکی به جز شیر مدحت مکد
۱۷خرد ز آتش طبع آتش تر است
که مر مردم خام را او پزد
۱۸برون آرد از دل بدی را خرد
چو از شیر مر تیرگی را نمد
۱۹کرا دیو دنیا گرفته است اسیر
مرو را کسی جز خرد کی خرد؟
۲۰خرد پر جان است اگر بشکنیش
بدو جانت از این ژرف چون بر پرد؟
۲۱بدین پر پر تا نگیردت جهل
وگر نی بکوبدت زیر لگد
۲۲خرد عاجزاست از تو زیرا که جهل
از این سو وز آن سو تو را میکشد
۲۳مکش خویشتن را بکش دست ازو
که او زین عمل بیش کشته است صد
۲۴خر بدگیاهی که نگواردش
همی با خری روز کمتر چرد
۲۵تو را آرزوها چنین چون همی
چو کوران به جر و به جوی افگند
۲۶بدین کوری اندر نترسی که جانت
به ناگاه ازین بند بیرون جهد؟
۲۷چو ماهی به شست اندرون جان تو
چنان می ز بهر رهایش تپد
۲۸از این بند و زندان به ناچار و چار
همان کش در آورد بیرون برد
۲۹به خوشه اندر از بهر بیرون شدن
چنان جمله شد ماش و ملک و نخود
۳۰تو را تنت خوشه است و پیری خزان
خزان تو بر خوشهٔ تنت زد
۳۱دگرگون شدی و دگرگون شود
چو بر خوشه باد خزان بر وزد
۳۲نگارنده آن نقشهای بدیع
از این نقش نامه همی بسترد
۳۳گلی کان همی تازه شد روز روز
کنون هر زمانی فرو پژمرد
۳۴همان سرو کز بس گشی مینوید
کنون باز چون نی ز سستی نود
۳۵نوان از نود شد کزو بر گذشت
ز درد گذشته نود مینود
۳۶منو برگذشته نود بیش ازین
که اکنونت زیر قدم بسپرد
۳۷به فردا مکن طمع و، دی شدی، بگیر
مر امروز را کو همی بگذرد
۳۸پشیمانی از دی نداردت سود
چو حشمت مر امروز می بنگرد
۳۹درخت پشیمانی از دینه روز
در امروز باید که مان بردهد
۴۰گر امروز چون دی تغافل کنی
به فردات امروز تو دی شود
۴۱بر طاعت از شاخ عمرت بچن
که اکنونش گردون زبن بر کند
۴۲به بازی مده عمر باقی به باد
که مانده شود هر که خیره دود
۴۳نباید که چون لهو فردا ز تو
نشانی بماند چو از یار بد
۴۴چمیدن به نیکیت باید، که مرد
ز نیکی چرد چون به نیکی چمد
۴۵نصیحت ز حجت شنو کو همی
تو را زان چشاند که خود میچشد
۴۶