خرد چون به جان و تنم بنگریست
از این هر دو بیچاره بر جان گریست
۱مرا گفت کاینجا غریب است جانت
بدو کن عنایت که تنت ایدری است
۲عنایت نمودن به کار غریب
سر فضل و اصل نکو محضری است
۳گر آرایش بت ز بتگر بود
تنت را میارای کاین بتگری است
۴نکوتر نگر تا کجا میروی
که گمره شد آنک او نکو ننگریست
۵اگر دیو را با پری دیدهای،
و گر نی، تنت دیو و جانت پری است
۶پریت ای برادر برهنه چراست
اگر دیوت اندر خز و ششتری است؟
۷چو تنت از عرض جامه دارد بدان
که مر جانت را جامهٔ جوهری است
۸به صابون دین شوی مر جانت را
بیاموز کاین بس نکو گازری است
۹ز دانش یکی جامه کن جانت را
که بیدانشی مایهٔ کافری است
۱۰سر علمها علم دین است کان
مثل میوهٔ باغ پیغمبری است
۱۱به دین از خری دور باش و بدان
که بیدینی، ای پور، بی شک خری است
۱۲مگر جهل درداست و دانش دواست
که دانا چنین از جهالت بری است
۱۳به داروی علمی درون علم دین
ز بس منفعت شکر عسکری است
۱۴سخن به ز شکر کزو مرد را
ز درد فرومایگی بهتری است
۱۵سخن در ره دین خردمند را
سوی سعد رهبرتر از مشتری است
۱۶گلی جز سخن دید هرگز کسی
که بیآب و بی نم همیشه طری است؟
۱۷بیاموز گفتار و کردار خوب
کهت این هر دو بنیاد نیکاختری است
۱۸مراد خدای از جهان مردم است
دگر هرچه بینی همه بر سری است
۱۹نبینی که بر آسمان و زمین
مر او را خداوندی و مهتری است
۲۰خداوند تمییز و عقل شریف
خداوند تدبیر و قول آوری است
۲۱متاب، ای پسر، سر ز فرمان آنک
ازوت این بزرگی و این سروری است
۲۲به طاعت بکن شکر و احسان او
که این داد نزد خرد عمری است
۲۳بجز شکر نعمت نگیرد که شکر
عقاب است و نعمت چو کبگ دری است
۲۴مکن شکر جز فضل آن را که او
به فردوس شکر تو را مشتری است
۲۵جهان جای الفنج ملک بقاست
بقائی و ملکی که نااسپری است
۲۶گر از بهر ملک آفریدت خدای
چرا مر تو را میل زی چاکری است
۲۷طلب کن بقا را که کون و فساد
همه زیر این گنبد چنبری است
۲۸جهان را چو نادان نکوهش مکن
که بر تو مر او را حق مادری است
۲۹به فعل اندرو بنگر و شکر کن
مر آن را که صنعش بدین مکبری است
۳۰چه چیز است از این چرخ گردان برون؟
درین عاقلان را بسی داوری است
۳۱جهانی فراخ است و خوش کاین جهان
درو کمتر از حلقهٔ انگشتری است
۳۲مر آن راست فردا نعیم اندرو
که امروز بر طاعتش صابری است
۳۳نباشد کسی تشنه و گرسنه
درو، کاین سخن در خور ظاهری است
۳۴چو تشنه نباشد کس آنجا پس آن
چه جای شراب هنی و مری است؟
۳۵حذر کن ز عام و ز گفتار خام
گرت میل زی مذهب حیدری است
۳۶تو را جان در این گنبد آبگون
یکی کار کن رفتنی لشکری است
۳۷بیلفنج ملک سکندر کنون
که جانت در این سد اسکندری است
۳۸سخنهای حجت به حجت شنو
که قولش نه بیهوده و سرسری است
۳۹