لشکر پیری فگند و قافله ذل
ناگه بر ساعدین و گردن من غل
۱غلغل باشد به هر کجا سپه آید
وین سپه از من ببرد یکسر غلغل
۲شاد مبادا جهان هگرز که او کرد
شادی و عز مرا بدل به غم و ذل
۳نفسم چون نال بود و جسمم چون کوه
کوه شد آن نال و نال که به تبدل
۴نیک نگه کن گر استوار نداری
شخص چو نالم که بود چون که بربل
۵سی و دو درم که سست کرد زمانه
سخت کجا گردد از هلیلهٔ کابل؟
۶قدم چون تیر بود چفته کمان کرد
تیر مرا تیر و دی به رنج و تحامل
۷وز سر و رویم فلک به آب شب و روز
پاک فرو شست بوی و گونهٔ سنبل
۸ای متغافل به کار خویش نگه کن
چند گذاری جهان چنین به تغافل؟
۹جزو جهان است شخص مردم، روزی
باز شود جزو بی گمان به سوی کل
۱۰گرت بپرسد ز کردههات خداوند
روز قیامت چه گوئیش به سر پل؟
۱۱چونکه نیندیشی از سرائی کانجا
با تو نیاید سرای و مال و تجمل؟
۱۲دفتر پر کن ز فعل نیک که یک چند
بلبله کردی تهی به غلغل بلبل
۱۳اسپت با جل و برقع است ولیکن
با تو نیاید نه اسپ و برقع و نه جل
۱۴مرکب نیکیت را به جل وفاها
پیش خداوند کش به دست تفضل
۱۵پیش که بربایدت ز معدن الفنج
صعب و ستمگر عقاب مرگ به چنگل
۱۶سام و فریدون کجا شدند، نگوئی
بهمن و بهرام گور و حیدر و دلدل؟
۱۷نوذر و کاووس اگر نماند به اصطخر
رستم ز اول نماند نیز به زاول
۱۸پاک فرو خوردشان نهنگ زمانه
روی نهادهاست سوی ما به تقاتل
۱۹چونکه ملالت همی ز پند فزایدت
هیچ نگردد ملول مغز تو از مل؟
۲۰پای ز گل بر کشی به طاعت به زانک
روی بشوئی همی به آمله و گل
۲۱چند شقاقل خوری؟ که سستی پیری
باز نگردد ز تو به زور شقاقل
۲۲پند ز حجت به گوش فکرت بشنو
ورچه به تلخی چو حنظل است و مهانل
۲۳نیست قرنفل خسیس و خوار سوی ما
گرچه ستوران نمیخورند قرنفل
۲۴