من دگرم یا دگر شدهاست جهانم
هست جهانم همان و من نه همانم
۱تاش همی جستم او به طبع همی جست
از من و من زو کنون به طبع جهانم
۲پس نه همانم من و جهان نه همان است
زانکه جهان چون من است من چو جهانم
۳عالم کان بود و منش زر و کنون من
زر سخن را به نفس ناطقه کانم
۴ای عجبی خلق را چه بود که ایدون
سخت بترسند می ز نام و نشانم؟
۵آب کسی ریخته نشد زپی من
نان به ستم من همی ز کس نستانم
۶هیچ جوان را به قهر پیر نکردم
پس به چه دشمن شدند پیر و جوانم؟
۷خطبه نجستم به کاشغر نه به بغداد
بد به چه گوید همی خلیفت و خانم؟
۸گر طمعی نیستم به خون و به مردار
چونکه چنین دشمنان شدند سگانم؟
۹گرت نخوانم مدیح، تو که امیری
نیز به مهمان و خان خویش مخوانم
۱۰گر تو بخوانی مرا، امیر ندانمت
ورت بخوانم مدیح، مرد مدانم
۱۱نامهٔ آزادی آمده است سوی من
پنهان در دل زخالق دل و جانم
۱۲بند ز من برگرفته آمد، ازین است
کایچ نجبند همی به پیش میانم
۱۳تا به من این منت از خدای نپیوست
بنده همی داشتی فلان و فلانم
۱۴رنج و عنای جهان کشیدم و اکنون
نیز نتابد سوی عناش عنانم
۱۵تو که ندانیش هم برو سپس او
من که بدانستمش چگونه ندانم؟
۱۶سفله نگردد مطیع تاش نرانی
سفله جهان را ازین همیشه برانم
۱۷سفله جهان را به سفلگان بسپردم
کو به سرایش چنانکه زو به فغانم
۱۸ای طلبیده جهان مرا مطلب هیچ
گم شده انگار از میان و کرانم
۱۹تو به شتاب از پس زمانه دوانی
من به ستور از در زمانه رمانم
۲۰نه چو من از غم به دم تو باد خزانی
نه چو تو من مدحگوی حسن خزانم
۲۱وانکه دهان تو خوش بدو شود و تر
خشک کند باد او ز بیم دهانم
۲۲روز ندامت ز بد بس است ندیمم
شب به عبادت قرین بس است قرانم
۲۳ای همه ساله دنان بگرد دنان در
من نه بگرد دنانم و نه دنانم
۲۴من که زخون حسین پرغم و دردم
شاد چگونه کنند خون رزانم؟
۲۵از تو بدین کارها بماندم شاید
گرچه نشاید همی که از تو بمانم
۲۶من ز تو دورم چو هرچه کرد ز افعال
دست و زبانت، نکرد دست و زبانم
۲۷نفس لطیفم رها شدهاست اگر چند
زیر زمان است این کثیف و گرانم
۲۸سوی حکیمان فریشته است روانم
ورچه به چشم تو مردم است عیانم
۲۹هیکل من دان علم فریشتگان را
ورچه به یمگان ز شر دیو نهانم
۳۰ملک سلیمان اگر ببرد یکی دیو
با سپهی دیو، من چه کرد توانم؟
۳۱بر رمهٔ علم خوار در شب دنیی
از قبل موسی زمانه شبانم
۳۲هیچ شبان بیعصا و کاسه نباشد
کاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم
۳۳نان شریعت خوری چو پیش من آئی
نرم بیاغشته زیر شیر بیانم
۳۴ای بسوی خویش کرده صورت من زشت
من نه چنانم که میبرند گمانم
۳۵آینهام من، اگر تو زشتی زشتم
ور تو نکوئی نکوست صورت و سانم
۳۶علم بیاموز تام عالم یابی
تیغ گهردار شو که منت فسانم
۳۷در سخنم تخم مردمی بسرشته است
دست خدای جهان امام زمانم
۳۸زیر درخت من آی اگرت مراد است
کهت زبر شاخ مردمی بنشانم
۳۹کشت خرد را به باغ دین حق اندر
تازه کنم کز سخن چو آب روانم
۴۰ور بنشیند برو غبار شیاطین
گرد به پندی چو در ازو بفشانم
۴۱دیو هگرز آبروی من نبرد زانک
روی بدو دارد آب داده سنانم
۴۲تیر مرا جز سخن نباشد پیکان
تیر قلم را بنان بس است کمانم
۴۳گر عدوی من به مشرق است ز مغرب
تیر خود آسان بدو روان برسانم
۴۴