ای به هوا و مراد این تن غدار
مانده به چنگال باز آز گرفتار
۱در غم آزت چو شیر شد سر چون قیر
وان دل چون تازه شیر تو شده چون قار
۲آز تو را گل نماید ای پسر از دور
لیک نباشد گلش مگر همه جز خار
۳آز، گر او را امین کنی، بستاند
او نه به بسیار چی ز عمر تو بسیار
۴بار و بزه از تو بر خره کردهاست
ای شده چوگانت پشت در بزه و بار
۵مر خر بد را به طمع کاه و جو آرد
زیرک خر بنده زیر بار به خروار
۶خر سپس جو دوید و تو سپس نان
اکنون در زیر بار میرو خروار
۷خوار که کردت به پایگاه شه و میر
در طلب خواب و خور جز این تن خوشخوار
۸تن که تو را خوار کرد چون که نگوئیش
«خوش مخوراد آن عدو که کرد مرا خوار»؟
۹چاکر خویشت که کرد جز گلوی تو؟
اینت والله بزرگ و زشت یکی عار!
۱۰گر تو بدانستیئی که فضل تو بر خر
چیست کجا ماندیی، نژند و شکم خوار؟
۱۱فضل تو بر گاو و خر به عقل و سخن بود
عقل و سخن نیست جز که هدیهٔ جبار
۱۲عقل و سخن مر تو را به کار کی آید
چون تو به می مست کردهای دل هشیار؟
۱۳کار خرد چیز نیست جز همه تدبیر
کار سخن نیز نیست جز همه گفتار
۱۴کردی تدبیر تو ولیک همه بد
گفتی لیکن سرود یافه و بی کار
۱۵چون که خرد را دلیل خویش نکردی
بر نرسیدی ز گشت گنبد دوار؟
۱۶هیچ نگفتی که: این که کرد و چرا کرد
کار عظیم است چیست عاقبت کار
۱۷من چه به کارم خدای را که ببایست
کردن چندین هزار کار و بیاوار
۱۸گرش نبودم به کار بیهدگی کرد
بیهدگی ناید از مهیمن قهار
۱۹واکنون تدبیر چیست تام بباید
بد، چو برون بایدم همی شد از این دار
۲۰عقل ز بهر تفکر است در این باب
بر تن و جان تو، ای پسر، سر و سالار
۲۱عقل تو ایدر ز بهر طاعت و علم است
پس تو چرائی بد و منافق و طرار؟
۲۲آتش دادت خدای تا نخوری خام
نه ز قبل سوختن بدو سر و دستار
۲۳چون به زمستان تو به آفتاب بخسپی
پس چه تو ای بیخرد چه آن خر بیکار
۲۴نیست خبر سرت را هنوز کنون باش
جو نسپرده است پای تو خر با بار
۲۵چرخ همی بنددت به گشت زمان پای
روزی از اینجا برون کشدت چو کفتار
۲۶عمر تو را چون به موش خویش جهان خورد
خواهی تو عمر باش و خواهی عمار
۲۷تنت چو تار است و جانت پود و تو جامه
جامه نماند چو پود دور شد از تار
۲۸چندین در معصیت مدو به چپ و راست
چون شتر بیمهار و اسپ بیافسار
۲۹یاد نیاید ز طاعتت نه ز توبه
اکنون کهت تن ضعیف نیست و نه بیمار
۳۰راست که افتادی و زخواب و زخور ماند
آنگه زاری کنی و خواهش و زنهار
۳۱بیگنهی تات کار پیش نیاید
وانگه کهت تب گلو گرفت گنهکار
۳۲چونت بخواهند باز عاریتی جان
از دلت آنگه دهی به معصیت اقرار
۳۳تو بسگالی که نیز باز نگردی
سوی بلا گرت عافیت دهد این بار
۳۴وانگه چون بهشدی، زمنظر توبه
باز درافتی بهچاه جهل نگونسار
۳۵عذر طرازی که «میر توبهم بشکست»
نیست دروغ تو را خدای خریدار
۳۶راست نگردد دروغ و زرق به چاره
معصیتت را بدین دروغ میاچار
۳۷میر گرت یک قدح شراب فرو ریخت
چون که تو از دین برون شدی ز بن و بار؟
۳۸میر چه گوئی که بر تو بر در مزگت،
ای شده گم ره، به دوختهاست به مسمار؟
۳۹چون که بدان یک قدح که داد تو را میر
با تو نه دین و نه قول ماند و نه کردار؟
۴۰بلکه تو را دل به سوی عصیان مانده است
چون سوی طباخ چشم مردم ناهار
۴۱نیک نبودی تو خود، کنون چه حدیث است
کز حشم و میر زور یافتی و یار؟
۴۲ای به شب تار تازنان به چپ و راست
برزنی آخر سر عزیز به دیوار
۴۳روزی پیش آیدت به آخر کان روز
دست نگیرد تو را نه میر و نه بندار
۴۴گر تو نگهدار دین و طاعتی امروز
ایزد باشد تو را به حشر نگهدار
۴۵امروز آزار کس مجوی که فردا
هم ز تو بیشک بهجان تو رسد آزار
۴۶آنچه نخواهی که من به پیش تو آرم
پیش من از قول و فعل خویش چنان مار
۴۷جان مرا گر سوی تو جانت عزیز است
سوی من، ای هوشیار، خوار مپندار
۴۸چون ندهی داد و داد خویش بخواهی
نیست جزین هیچ اصل و مایهٔ پیکار
۴۹داد تو داده است کردگار، تو را نیز
داد ز طاعت بهداد باید ناچار
۵۰ور ندهی داد کردگار به طاعت
بر تو کسی نیست جز که هم تو ستمگار
۵۱هدیه نیابی ز کس تو جز که زحجت
حکمت چون در و پند سخته به معیار
۵۲