قصایدقصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ ناصرخسروشاعرناصرخسرومجموعهقصایدقالبقصیدهوزنمفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریمردم سفله به سان گرسنه گربهگاه بنالد به زار و گاه بخرد۱تاش همی خوار داری و ندهی چیزاز تو چو فرزند مهربانت نبرد۲راست چو چیزی به دست کرد و قوی گشتگر تو بدو بنگری چو شیر بغرد۳