از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
۱هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود
۲چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو را
تو را ز مال که سوداست، اگر نه سود، چه سود؟
۳فزودگان را فرسوده گیر پاک همه
خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود
۴خدای را به صفات زمانه وصف مکن
که هر سه وصف زمانه است هست و باشد و بود
۵یکی است با صفت و بیصفت نگوئیمش
نچیز و چیز مگویش، که مان چنین فرمود
۶خدای را بشناس و سپاس او بگزار
که جز بر این دو نخواهیم بود ما ماخوذ
۷به فعل و قول زبان یکنهاد باش و مباش
به دل خلاف زبان چون پشیز زر اندود
۸چو نرم گویم با تو مرا درشت مگو
مسوز دست جز آن را که مر تو را برهود
۹ز خاک و آتش و آبی، به رسم ایشان رو
که خاک خشک و درشت است و آب نرم و نسود
۱۰مباش مادح خویش و، مگوی خیره مرا
که «من ترنج لطیفم خوش و تو بی مزه تود»
۱۱اگر کسی بگرفتی به زور و جهد شرف
به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود
۱۲جهود را چه نکوهی؟ که تو به سوی جهود
بسی نفایهتری زانکه سوی توست جهود
۱۳ستوده سوی خردمند شو به دانش ازانک
بحق ستوده رسول است کش خدای ستود
۱۴یقین بدان که ز پاکیزگی است پیوسته
به جان پاک رسول از خدای و خلق درود
۱۵اگر نخواهی کائی به محشر آلوده
ز جهل جان و، ز بد دل، ببایدت پالود
۱۶تو را چگونه پساود هگرز پاکی و علم
که جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود؟
۱۷به مال و ملک و به اقبال دهر غره مشو
که تو هنوز ز آتش ندیدهای جز دود
۱۸جهان مثل چو یکی منزل است بر ره و خلق
درو همی گذرد فوج فوج زودا زود
۱۹برادر و پدر و مادرت همه رفتند
تو چند خواهی اندر سفر چنین آسود؟
۲۰تنت چو پیرهنی بود جانت را و، کنون
همه گسست و بفرسوده گشت تارش و پود
۲۱ربود خواهد از تنت پیرهن اکنون
همان که تازگی و رنگ پیرهنت ربود
۲۲تو باد پیمودی همچو غافلان و فلک
به کیل روز و شبان بر تو عمر تو پیمود
۲۳تو سالیانها خفتی و آنکه بر تو شمرد
دم شمردن تو، یک نفس زدن نغنود
۲۴کنون بباید رفتن سبک به قهر و، سرت
پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود
۲۵تو عبرت دو جهانی که میروی و، دلت
ز بخت نا خشنود و خدای ناخشنود
۲۶نگاه کن که چه حاصل شدت به آخر کار
از انکه دست و سر و روی سوختی و شخود
۲۷چرا به رنج تن بیخرد طلب کردی
فزونئی که به عمر تو اندرون نفزود
۲۸بدان که: هر چه بکشتی ز نیک و بد، فردا
ببایدت همه ناکام و کام پاک درود
۲۹بدانکه بر تو گواهی دهند هر دو به حق
دو چشم هر چه بدید و دو گوش هر چه شنود
۳۰به گمرهی نبود عذر مر تو را پس ازانک
تو را دلیل خداوند راه راست نمود
۳۱