نبینی بر درخت این جهان بار
مگر هشیار مرد، ای مرد هشیار
۱درخت این جهان را سوی دانا
خردمند است بار و بیخرد خار
۲نهان اندر بدان نیکان چنانند
که خرما در میان خار بسیار
۳مرا گوئی «اگر دانا و حری
به یمگان چون نشینی خوار و بی یار؟»
۴به زنهار خدایم من به یمگان
نکو بنگر، گرفتارم مپندار
۵نگوید کس که سیم و گوهر و لعل
به سنگ اندر گرفتارند یا خوار
۶اگر خوار است و بیمقدار یمگان
مرا اینجا بسی عز است و مقدار
۷اگرچه مار خوار و ناستوده است
عزیز است و ستوده مهرهٔ مار
۸نشد بیقدر و قیمت سوی مردم
ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار
۹گل خوشبوی پاکیزه است اگر چند
نروید جز که در سرگین و شد یار
۱۰توی بار درخت این جهان، نیز
درختی راستی بارت ز گفتار
۱۱تو خواهی بار شیرین باش بیخار
به فعل اکنون و، خواهی خار بیبار
۱۲اگر بار خرد داری، وگر نی
سپیداری سپیداری سپیدار
۱۳نماند جز درختی را خردمند
که بارش گوهر است و برگ دینار
۱۴به از دینار و گوهر علم و حکمت
کرا دل روشن است و چشم بیدار
۱۵درختت گر ز حکمت بار دارد
به گفتار آی و بار خویش میبار
۱۶اگر شیرین و پر مغز است بارت
تو را خوب است چون گفتار کردار
۱۷وگر گفتار بیکردار داری
چو زر اندود دیناری به دیدار
۱۸به پیکان سخن بر پیش دانا
زبانت تیر بس، لبهات سوفار
۱۹سخن را جای باید جست، ازیرا
به میدان در، رود خوش اسپ رهوار
۲۰سخن پیش سخندان گو، ازیرا
سرت باید نخست، آنگاه دستار
۲۱جز اندر حرب گاه سخت، پیدا
نیاید هرگز از فرار کرار
۲۲سخن بشناس و آنگه گو ازیرا
که بینقطه نگردد خط پرگار
۲۳سخن را تا نداری پاک از زنگ
ز دلها کی زداید زنگ و زنگار
۲۴چرا خامش نباشی چون ندانی؟
برهنه چون کنی عورت به بازار؟
۲۵چه تازی خر به پیش تازی اسپان؟
گرفتاری به جهل اندر گرفتار
۲۶چه بودت گر نه دیوت راه گم کرد
که با موزه درون رفتی به گلزار؟
۲۷پزشکی چون کنی کس را؟ که هرگز
نیابد راحت از بیمار، بیمار
۲۸مرنجان جان ما را گر توانی
بدین گفتار ناهموار، هموار
۲۹ز جهل خویش چون عارت نیاید؟
چرا داری همی زاموختن عار؟
۳۰اگر ناری سر اندر زیر طاعت
به محشر جانت بیرون ناری از نار
۳۱برنجان تن به طاعتها که فردا
به رنج تن شود جانت بیآزار
۳۲مخور زنهار بر کس گر نخواهی
که خواهی و نیابی هیچ زنهار
۳۳سبک باری کنی دعوی و آنگاه
گناهان کرده بر پشتت به انبار
۳۴چو کفتاری که بندندش بعمدا
همی گوید که «اینجاست نیست کفتار»
۳۵گر آسانی همی بایدت فردا
مگیر از بهر دنیا کار دشوار
۳۶که دنیا را نه تیمار است و نه مهر
ز بهر تن مباش از وی به تیمار
۳۷نهنگی بد خوی است این زو حذر کن
که بس پر خشم و بیرحم است و ناهار
۳۸جهان را نو به نو چند آزمائی؟
همان است او که دیده ستیش صد بار
۳۹به دین زن دست تا ایمن شوی زو
که دین دوزد دهانش را به مسمار
۴۰چو تو سالار دین و علم گشتی
شود دنیا رهی پیش تو ناچار
۴۱به کار خویش خود نیکو نگه کن
اگر میداد خواهی، داد پیش آر
۴۲مکن گر راستی ورزید خواهی
چو هدهد سر به پیش شه نگون سار
۴۳حذر دار از عقاب آز ازیرا
که پر زهر آب دارد چنگ و منقار
۴۴اگر با سگ نخواهی جست پرخاش
طمع بگسل زخون و گوشت مردار
۴۵وگر نی رنج خویش از خویشتن بین
چو رویت ریش گشت و دستت افگار
۴۶زحجت پند بشنو کاگه است او
ز رسم چرخ دوار ستمگار
۴۷نکرد از جملگی اهل خراسان
کسی زو بیشتر با دهر پیکار
۴۸به دین رست آخر از چنگال دنیا
به تقدیر خدای فرد و قهار
۴۹گر از دنیا برنجی راه او گیر
که زین بهتر نه راه است و نه هنجار
۵۰