خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را
از گفتن ناخوب نگهدار زبان را
۱گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز
تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را
۲گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟
مر گاو و خر و اشتر و دیگر حیوان را
۳مردم که سخن گوید زان است که دارد
عقلی که پدید آرد برهان و بیان را
۴پس بچهٔ عقل آمد گفتار و نزیبد
که بچهٔ عقل تو زیان دارد جان را
۵جان و خرد از امر خدایند و نهانند
پیدا نتوان کرد مر این جفت نهان را
۶تن جفت نهان است و به فرمانْت روان است
تاثیر چنین باشد فرمانِ روان را
۷فرمان روان جان و روان زی تو فرستاد
تا پروریَش ای بخرد جان و روان را
۸گر قابل فرمانی دانا شوی ورنی
کردی به جهنم بدل از جهل جنان را
۹زنهار به توفیق بهانه نکنی زآنک
معذور ندارند بدین خرد و کلان را
۱۰بشناس که توفیق تو این پنج حواس است
هر پنج عطا ز ایزد مر پیر و جوان را
۱۱سمع و بصر و ذوق و شم و حس که بدو یافت
جوینده ز نایافتن خیر امان را
۱۲دیدن ز ره چشم و شنیدن ز ره گوش
بوی از ره بینی چو مزه کام و زبان را
۱۳پنجم ز ره دست پساوش که بدانی
نرمی ز درشتی چو ز خز خار خلان را
۱۴محسوس بود هرچه در این پنج حس آید
محسوس مر این را دان معقول جز آن را
۱۵این پنج درِ علم از آن بر تو گشادند
تا باز شناسی هنر و عیبِ جهان را
۱۶اجسام ز اجرام و لطافت ز کثافت
تدویر زمین را و تداویر زمان را
۱۷ارکان و موالید بدو هستی دارند
تا نیر درو مشمر در وی حدثان را
۱۸این را که همی بینی از گرمی و سردی
از ترّی و خشکی و ضعیفی و توان را
۱۹گرمای حزیران را مر سردی دی را
مر ابر بهاری را مر باد خزان را
۲۰وین از پی آن نیست که تا نیست شود طبع
وین نیست عرض طالع علم سرطان را
۲۱قصد دبران نیست سوی نیستی او
یاریگر او دان به حقیقت دبران را
۲۲ترتیب عناصر نشناسی نشناسی
اندازهٔ هرچیز مکین را و مکان را
۲۳مر آتش سوزان را مر باد سبک را
مر آبِ روان را و مر این خاکِ گران را
۲۴وز علم و عمل هرچه تو را مشکل گردد
شاید که بیاموزی، ای خواجه، مر آن را
۲۵