ای قبهٔ گردندهٔ بیروزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا
۱فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
۲فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است
پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
۳تن خانهٔ این گوهر والای شریف است
تو مادر این خانهٔ این گوهر والا
۴چون کار خود امروز در این خانه بسازم
مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
۵زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان
زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا
۶دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان
هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا
۷این بند نبینی که خداوند نهادهاست
بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا
۸در بند مدارا کن و دربند میان را
در بند مکن خیره طلب ملکت دارا
۹گر تو به مدارا کنی آهنگ، بیابی
بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا
۱۰بشکیب ازیرا که همی دست نیابد
بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا
۱۱ورت آرزوی لذت حسی بشتابد
پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
۱۲آزار مگیر از کس و بر خیره میازار
کس را مگر از روی مکافات مساوا
۱۳پُرکینه مباش از همگان دایم چون خار
نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما
۱۴کز گند فتادهست به چاه اندر سرگین
وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا
۱۵با هرکس منشین و مبُر از همگان نیز
بر راه خِرَد رو، نه مگس باش نه عنقا
۱۶چون یار موافق نبُوَد، تنها بهتر
تنها بهْ صدبار، چو با نادان همتا
۱۷خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ
بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا
۱۸از بیشی و کمّی جهان تنگ مکن دل
با دهر مدارا کن و با خلق مواسا
۱۹احوال جهان گذرنده گذرندهست
سرما ز پس گرما، سرّا پس ضرّا
۲۰ناجُسته بهْ آن چیز که او با تو نمانَد
بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا
۲۱در خاک چه زر مانَد و چه سنگ و، تو را گور
چه زیر کُریجی و چه در خانهٔ خضرا
۲۲با آنکه برآورد به صنعا در غُمدان
بنگر که نماندهست نه غمدان و نه صنعا
۲۳دیویست جهان صعب و فریبنده، مر او را
هشیار و خردمند نجستهست همانا
۲۴گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار
چون مست مرُو بر اثر او به تمنا
۲۵آبیست جهان تیره و بس ژرف، بدو در
زنهار! که تیره نکنی جان مصفا
۲۶جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند
از راه سخن برشود از چاه به جوزا
۲۷فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد
فخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
۲۸زنده به سخن باید گشتنت ازیراک
مرده به سخن زنده همیکرد مسیحا
۲۹پیدا به سخن باید ماندن که نماندهست
در عالَم کس بیسخن پیدا، پیدا
۳۰آن بهْ که نگوئی چو ندانی سخن، ایراک
ناگفته سخن بهْ بود از گفتهٔ رسوا
۳۱چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش
بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
۳۲نیکو به سخن شو نه بدین صورت، ازیراک
والا به سخن گردد مردم، نه به بالا
۳۳بادام بهْ از بید و سپیدار، بهبار است
هرچند فزون کرد سپیدار درازا
۳۴بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن
پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
۳۵دریای سخنها سخن خوب خدای است
پرگوهرِ باقیمت و پرلؤلؤِ لالا
۳۶شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل
تأویل چو لؤلؤست سوی مردم دانا
۳۷اندر بن دریاست همه گوهر و لؤلؤ
غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟
۳۸اندر بن شوراب ز بهر چه نهادهست
چندین گهر و لؤلؤ، دارندهٔ دنیا؟
۳۹از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:
«تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»
۴۰غوّاص تو را جز گل و شورابه ندادهست
زیرا که ندیدهست ز تو جز که معادا
۴۱معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
۴۲قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
۴۳قندیل مَیفروز، بیاموز که قندیل
بیرون نبَرَد از دل پرجهل تو ظلما
۴۴در زهد نهای بینا، لیکن به طمع در
برخوانی در چاه به شب خطّ معما
۴۵گر مار نهای، دایم از بهر چرایند
مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا؟
۴۶مخْرام و مشو خرّم از اقبال زمانه
زیرا که نشد وقف تو این کرّهٔ غبرا
۴۷آسیمه بسی کرد فلک بیخردان را
و آشفته بسی گشت بدو کار مهیّا
۴۸دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت،
بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
۴۹بازیست رباینده زمانه که نیابند
زو خلق رها هیچ، نه مولی و نه مولا
۵۰روزیست از آن پس که در آن روز نیابد،
خلق از حَکَم عدل نه ملجا و نه منجا
۵۱آن روز بیابند همه خلق مکافات
هم ظالم و هم عادل، بیهیچ محابا
۵۲آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع،
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
۵۳تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد به تمام ایزد دادار تعالی
۵۴