چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان
به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران
۱ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟
چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟
۲گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئی
پس این نزدیک پیدا باشد و آن دورتر پنهان
۳به دشواری توانی یافتن مر دور چیزی را
ولیکن زود شاید یافتن نزدیک را آسان
۴چه چیز است این و پیدائی؟ چه چیز است آن و پنهانی؟
چه گفته است اندرین تازی؟ چه گفته است اندران دهقان؟
۵تو را نزدیک و آسان است پیدا این جهان، پورا
ز تو پنهان و دشوار است و دور است آن دگر گیهان
۶تو پنهانی و پیدائی و دشواری و آسانی
تو را این است پیدا تن، تو را آن است پنهان جان
۷مگر کز بهر اندر یافتن دشوار و پنهان را
در این پیدا و آسان فضل دانا نیست بر نادان
۸ز دانا نیست پنهان جان چنانک از چشم بینائی
ز نادان است پنهان جان چنان کز گوش کر الحان
۹ز نابیناست پنهان رنگ و ، بانگ از کر پنهان است
همی بینند کران رنگ را و بانگ را عمیان
۱۰ز بهر دیدن جانت همی چشمی دگر باید
که بی لون است، چشم سر نبیند جز همه الوان
۱۱ز پنهان آمد اینجا جان و پیدا شد زتن زانسان
که پنهان بر شود واندر هوا پیدا شود باران
۱۲اگر حکمت بیاموزی تو تخمی چرخ گردان را
توی ظاهر توی باطن توی ساران توی پایان
۱۳در این پیدا و نزدیکت ببین آن دور پنهان را
که بند از بهر اینت کرد یزدان اندر این زندان
۱۴چو پنهان را نمیبینی درو رغبت نمیداری
مرین را زین گرفتهستی به ده چنگال و سی دندان
۱۵تو گریانی جهان خندان، موافق کی شود با تو؟
جهان بر تو همی خندد چرائی تو برو گریان؟
۱۶ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی
دمادم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان
۱۷به دل در چشم پنهان بین ازیشان آیدت پیدا
بدیشان ده دلت را تا به دل بینا شوی زیشان
۱۸از این پنگان برون نور است و نعمتهای جاویدی
همه تنگی و تاریکی است اندر زیر این پنگان
۱۹تو را خلقان شد این جامه، ز طاعت جامهای نو کن
که عریان بایدت بودن چو بستانندت این خلقان
۲۰در این ایوان بسی گشتی و خلقان شد تنت واخر
نبینم با تو چیزی من همی جز باد در انبان
۲۱مثل هست این که: جامهٔء تن زیان آید مران کس را
که سال و مه نباشد جز به خان این و آن مهمان
۲۲تنت کز بهر طاعت بد به عصیانش بفرسودی
چه عذر آری اگر فردا بخواهند از تو این تاوان؟
۲۳اگر گوئی «فلان کس داد و بهمان مر مرا رخصت»
بدان جا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان
۲۴چرا مر اهل عصیان را به عصیان همرهی کردی
نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان؟
۲۵به راه معصیت در گر ز میرانی و سرهنگان
به راه طاعت اندر چون ز کورانی و از کران؟
۲۶اگر چون خر به خور مشغولی و طاعت نمیداری
قبا بفگن که در خور تر تو را از صد قبا پالان
۲۷ز بهر آن کاوری طاعت که چون تو خر نکردهستی
چرا کرد ایزد از بهر تو چرخ و انجم و ارکان؟
۲۸اگر چه خر به نیسان شاد و سران و دنان باشد
ز بهر خر نمیگردد به نیسان دشت چون بستان
۲۹اگر همچون منی زنده تو بیطاعت مشو غره
که نه گر میزبان یابد همی، نه گرچه یابد نان
۳۰خداوندی نیابد هیچ طاغی در جهان گرچه
خداوندش همی خواند تگین و تاش یا طوغان
۳۱تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر یا برزن
چو جان تو تورا خود مینخواهد برد و تن فرمان؟
۳۲به فرمان تن تو باز ماند از مجلس و مسجد
به بهمن مه ز بیم برف، وز گرما به تابستان
۳۳به وقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمت
چو بیرون آمدی در وقت یاد آیدت صد دستان
۳۴اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستی
از اهلالبیت پیغمبر نگشتی نامور سلمان
۳۵گناه کاهلیی خود را همیشه بر قضا بندی
که «کاری ناید از من تا نخواهد داور سبحان»
۳۶چرا چون گرسنه باشی نخسپی وز قضا جوئی
که پیش آرد طعامت؟ بل بخواهی نان ازین و زان
۳۷شبانگه بس گران باشی بخسپی بینماز آنگه
چو صعوه مر صبوحی را سبک باشی سحرگاهان
۳۸زکات مال جز قلب و سرب ندهی به درویشان
نثار میر عدلیهای چون زهره بری رخشان
۳۹زچشمت خواب بگریزد چو گوشت زی رباب آید
به خواب اندر شوی آنگه که برخواند کسی فرقان
۴۰به مؤذن بس به دشواری دهی هر سال صاع سر
به مطرب هر زمان آسان دهی کژ موش با خفتان
۴۱به گوشت بانگ گرگ از بانگ مؤذن خوشتر است ایرا
که دیوانت نهادهستند در دل سیرت گرگان
۴۲به مسجد خواندت مؤذن چو گرگی زان فرو لیکن
دوی چون گرگ یونان گر به گرگان خواندت سلطان
۴۳ز نیکیها گریزانی سوی بدها شتابانی
چرا با صورت مردم گرفتی سیرت دیوان؟
۴۴ازیرا جاهلی در دلت علت گشت و محکم شد
چو محکم گشت نپذیرد به علت زان سپس درمان
۴۵اگرچه نرم باشد نم چو بر پولاد ازو زنگی
پدید آید کجا رندد ز پولادش مگر سوهان؟
۴۶ببر از ننگ نادانی، طلب کن فخر دانش را
مگر یک ره برون آئی به حیلت زین رمهٔ حیوان
۴۷به پند تلخ معنیدار به شکر درد جهلت را
چو درد معده را خوشی و تلخی باید و والان
۴۸به حکمت مر دل ویرانت را خوش خوش عمارت کن
که ویران را عمارت گر همی خوش خوش کند عمران
۴۹به حکمت چون شد آبادان دلت نیکو سخن گشتی
که جز ویران سخن ناید برون از خاطر ویران
۵۰سخن را جامه معنی باشد، ای عریان سخن خواجه،
تو در خزی و در دیبا چرا گوئی سخن عریان؟
۵۱ز دیوان دور شو تا راه یابد سوی تو حکمت
سخنت آنگه شود بیشک سزای دفتر و دیوان
۵۲چو با دانا سخن گوئی سخن نیکو شود زیرا
که جز در مدح پیغمبر نشد نیکو سخن حسان
۵۳ز یار زشت نامت زشت شد نام و سزاواری
چنان کز بخت فرعون لعین بدبخت شد هامان
۵۴ز فعل خویش باید نام نیکو مرد را زیرا
به داد خویشتن شد نز پدر معروف نوشروان
۵۵به حجت گوی ای حجت سخن با مردم دانا
که مرد جوهری خرد به قیمت لؤلؤ و مرجان
۵۶به پیش جاهلان مفگن گزافه پند نیکو را
که دهقان تخم هرگز نفگند در ریگ و شورستان
۵۷