جهان بازیگری داند مکن با این جهان بازی
که در مانی به دام او اگرچه تیز پر بازی
۱برآوردم چو کاخی خوب و اکنون میفرود آرد
برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی
۲چه باشد بازی آن باشد که ناید هیچ حاصل زو
تو پس، پورا، به روز و شب پس بازی همی تازی؟
۳به چنگ باز گیتی در چو بازت گشت سر پیسه
کنونت باز یابد گشت از این بازی و طنازی
۴نشیبی بود برنائی سرافرازان همی رفتی
فراز پیری آمد پیشت اکنون سر نیفرازی
۵جوانی چون نشیبت بود ازان تازان همی رفتی
کنون پیری فراز توست ازان خوش خوش همی یازی
۶همی لافی که من هنگام برنائی چنین کردم
چه چیزستت کنون حاصل؟ نبوده چیز چون نازی؟
۷چرا هنگام چیز و ناز پس چیزی نیلفغدی؟
که بگرفتیت دستی وقت بیچیزی و بینازی
۸همه احوال دنیائی چنان ماهی است در دریا
به دریا در تو را ملکی نباشد ماهی، ای غازی
۹چو روی دهر زی بازی طرازیدن همی بینی
سزد گر زو بتابی روی و کار خویش بطرازی
۱۰نپردازد به کار تو تن و جان فریبنده
اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازی
۱۱همی این چرخ بیانجام عمرت را بینجامد
پس اکنون گر تو کار دین نیاغازی کی آغازی؟
۱۲زنا و مسخره و جور و محال و غیبت و دزدی
دروغ و مکر و غشّ و کبر و طرّاری و غمّازی
۱۳ز سیرتهای دیوان است، اندر نارت اندازد
اگر زینها برون ناری سر و یکسوش نندازی
۱۴تورا دانش به تکلیف است و نادانی طبیعی، زین
همی با تو بسازد جهل چون با جهل درسازی
۱۵چو دل با جهل یکّی شد جدائیشان ز یکدیگر
بدان باشد که دل را بآتش پرهیز بگدازی
۱۶چرا در جستن دانش نگیرد آزت، ای نادان،
اگر در جستن چیزی که آنت نیست با آزی؟
۱۷همی تازی به مجلسها که من تازی نکو دانم
ز بهر علم فرقان است عزیز، ای بیخرد، تازی
۱۸خزینهٔ علم فرقان است، اگر نه بر هوائی تو
که بردت پس هوازی جز هوا زی شعر اهوازی؟
۱۹خزینهٔ راز یزدان اینکه فرقان است ازان خوار است
به سوی تو که تو با دیو حیلتساز در رازی
۲۰گر انبازی به دین اندر ز حیلتگر جدا گردی
وگر نه مر مرا با تو به دین در نیست انبازی
۲۱تو حیلتـساز کی سازی به دل با من به دین اندر؟
که من چون چاه سربازم و تو چون چاه صد بازی
۲۲از این لافندگان واواز جویان بگسل ای حجت
که تو مرد حق و زهدی نه مرد لاف و آوازی
۲۳تو را زین جاهلان آن بس که رنجی نایدت زیشان
سخن کوتاه کن زیشان نه از چاچی نه از رازی
۲۴ترا دیبای عنبر بوی گلرنگ است در خاطر
همی کن عرضه بر دانا که عطّاری و بزّازی
۲۵