شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
۱نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
۲زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
که گفتی نافریده ستش خدای فرد فردائی
۳نه از هامون سودائی تحیر هیچ کمتر شد
نه نیز از صبح صفرائی بجنبید ایچ صفرائی
۴نه نور از چشمها یارست رفتن سوی صورتها
نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوائی
۵بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی
فرو مانده بدین کار اندرون گردون چو شیدائی
۶برآسوده ز جنبشها و قال و قیل دهر ایدون
که گفتی نیست در عالم نه جنبائی نه گویائی
۷ندید از صعب تاریکی و تنگی زیر این خیمه
نه چشم باز من شخصی نه جان خفته رؤیائی
۸مرا چون چشم دل زی خلق، چشم سر به سوی شب
چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی
۹کواکب را همی دیدم به چشم سر چو بیداران
به چشم دل نمیبینم یکی بیدار دانائی
۱۰ندیدم تا ندیدم دوش چرخ پر کواکب را
به چشم سر در این عالم یکی پر حور خضرائی
۱۱اگر سرا به ضرا در ندیدهستی بشو بنگر
ستاره زیر ابر اندر چو سرا زیر ضرائی
۱۲چو خوشهٔ نسترن پروین درفشنده به سبزه بر
به زر و گوهران آراسته خود را چو دارائی
۱۳نهاده چشم سرخ خویش را عیوق زی مغرب
چو از کینه معادی چشم بنهد زی معادائی
۱۴چو در تاریک چه یوسف منور مشتری در شب
درو زهره بمانده زرد و حیران چون زلیخائی
۱۵کنیسهٔ مریمستی چرخ گفتی پر ز گوهرها
نجوم ایدون چو رهبانان و دبران چون چلیبائی
۱۶مرا بیدار مانده چشم و گوش و دل که چون یابم
به چشم از صبح برقی یا به گوش از وحش هرائی
۱۷که نفس ار چه نداند، عقل پر دانش همی داند
که در عالم نباشد بینهایت هیچ مبدائی
۱۸چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا
برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی
۱۹گریزان شد شب تیره ز خیل صبح رخشنده
چنان چون باطل از حقی و ناپیدا ز پیدائی
۲۰خجل گشتند انجم پاک چون پوشیده رویانی
که مادرشان بیند رویبگشاده مفاجائی
۲۱همه همواره در خورشید پیوستند و ناچاره
به کل خویش پیوندد سرانجامی هر اجزائی
۲۲چنین تا کی کنی حجت تو این وصف نجوم و شب؟
سخن را اندر این معنی فگندی در درازائی
۲۳ز بالای خرد بنگر یکی در کار این عالم
ازیرا از خرد برتر نیابی هیچ بالائی
۲۴یکی دریاست این عالم پر از لولوی گوینده
اگر پر لولوی گویا کسی دیده است دریائی
۲۵زمانه است آب این دریا و این اشخاص کشتیها
ندید این آب و کشتی را مگر هشیار بینائی
۲۶ز بهر بیشی و کمی به خلق اندر پدید آمد
که ناپیدا بخواهد شد بر این سان صعب غوغائی
۲۷فلان از بهر بهمان تا مرو را صید چون گیرد
ازو پوشیده هر ساعت همی سازد معمائی
۲۸همی بینی به چشم دل به دلها در ز بهر آن
که بستاند قبای ژنده یا فرسوده یکتائی
۲۹محسن را دگر مکری و حسان را دگر کیدی
و جعفر را دگر روئی و صالح را دگر رائی
۳۰رئیسان و سران دین و دنیا را یکی بنگر
که تا بینی مگر گرگی همی یا باد پیمائی
۳۱به چشم سر نگه کن پس به دل بیندیش تا یابی
یکی با شرم پیری یا یکی مستور برنائی
۳۲کجا باشد محل آزادگان را در چنین وقتی
که بر هر گاهی و تختی شه و میر است مولائی
۳۳مدارا کن مده گردن خسیسان را چو آزادان
که از تنگی کشیدن به بسی کردن مدارائی
۳۴اگر دانی که نامردم نداند قیمت مردم
مبر مر خویشتن را خیره زی مردمهمانائی
۳۵نبینی بر گه شاهی مگر غدار و بیباکی
نیابی بر سر منبر مگر رزاق و کانائی
۳۶یجوز و لایجوز ستش همه فقه از جهان لیکن
سر استر ز مال وقف گشتهستش چو جوزائی
۳۷تهی تر دانش از دانش ازان کز مغز ترب ارچه
به منبر بر همی بینیش چون قسطای لوقائی
۳۸حصاری به ز خرسندی ندیدم خویشتن را من
حصاری جز همین نگرفت ازین بیش ایچ کندائی
۳۹به پیش ناکسی ننهم به خواری تن چو نادانان
نهد کس نافهٔ مشکین به پیش گنده غوشائی؟
۴۰شکیبا گردد آن کس کو زمن طاعت طمع دارد
ازیرا کارش افتاده است با صعبی شکیبائی
۴۱به طمع مال دونی مر مرا همتا کجا یابد
ازان پس کهم گزید از خلق عالم نیستهمتائی
۴۲خداوندی که گر بر خاک دست شسته بفشاند
ز هر قطره به خاک اندر پدید آید ثریائی
۴۳نه بینور لقای او نجوم سعد را بختی
نه با پهنای ملک او فلک را هیچ پهنائی
۴۴محلی داد و علمی مر مرا جودش که پیش من
نه دانا هست دانائی نه والا هست والائی
۴۵من از دنیا مواسائی همی یابم به دین اندر
که از دنیا و دین کس را چنان نامد مواسائی
۴۶سپاس آن بیهمال و یار و با قدرت توانا را
کزو یابد توانائی به عالم هر توانائی
۴۷یکی دیبا طرازیدم نگاریده به حکمتها
که هرگز تا ابد ناید چنین از روم دیبائی
۴۸درختی ساختم مانند طوبی خرم و زیبا
که هر لفظیش دیناری است و هر معنیش خرمائی
۴۹