آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی
خود سوده مینگردی ما را همی بسائی
۱ما را همی فریبد گشت دمادم تو
من در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟
۲بس بیوفا و مهری کز دوستان یکدل
نور جمال و رونق خوش خوش همی ربائی
۳هر کو همیت جوید تو زو همی گریزی
این است رسم زشتی و آثار بیوفائی
۴بسیار گشت دورت تا مرد بیتفکر
گوید همی قدیمی بیحد و منتهائی
۵ایام بر دو قسم است آینده و گذشته
وان را به وقت حاضر باشد ازین جدائی
۶پس تو به وقت حاضر نزدیک مرد دانا
زان رفته انتهائی ز آینده ابتدائی
۷پس تو که روزگارت با اول است و آخر
هرچند دیر مانی میرنده همچو مائی
۸وان را که بیبصارت یافه همی در آید
بر محدثیت بس باد از گشتنت گوائی
۹هرگز قدیم باشد جنبدهٔ مکانی؟
زین قول میبخندد شهری و روستائی
۱۰پرگرد باغ و بیبر شاخ و خلنده خاری
تاریک چاه و ناخوش زشت و درشت جائی
۱۱جز زاد ساختن را از بهر راه عقبی
هشیار و پیشبین را هرگز بکار نائی
۱۲آن را که دست و رویت چون دوستان ببوسد
چون گرگ روی و دستش بشخاری و بخائی
۱۳صیاد بیمحابا هرگز چو تو ندیدم
غدار گندهپیری پر مکر و با روائی
۱۴هرکس پس تو آید از مکر وز مرائی
گوئی که من تو رااَم چونان که تو مرائی
۱۵ای داده دل به دنیا، از پیش و پس نگه کن
بندیش تا چه کردی بنگر که تا کجائی
۱۶از بس خطا و زلت ناخوبها که کردی
در چنگل عقابی در کام اژدهائی
۱۷گر هوش یار داری امروز بایدت جست
ای هوشیار مردم، زین اژدها رهائی
۱۸زین اژدهای پیسه نتواندت رهاندن
ای پر خطا و زلت، جز رحمت خدائی
۱۹با خویشتن بیندیش، ای دوست، تا بدانی
کز فعل خویش هر بد هر زشت را سزائی
۲۰رفتند همرهانت منشین بساز توشه
مر معدن بقا را زین منزل فنائی
۲۱جز خواب و خور نبینم کارت، مگر ستوری؟
بر سیرت ستوران گر مردمی چرائی؟
۲۲بس سالها برآمد تا تو همی بپوئی
زین پوی پوی حاصل پررنج و درد پائی
۲۳مر هرکه را ببینی یا هر کجا نشینی
گاهی ز درد نالی گاهی ز بینوائی
۲۴کِشت خدای بودی اکنون تو زرد گشتی
گاه درودن آمد بیهوده چون درائی؟
۲۵گر تو ز بهر خدمت رفتن به پیش میران
اندر غم قبائی تو از در قفائی
۲۶از بس که بر تو بگذشت این آسیای گیتی
چون مرد آسیابان پر گرد آسیائی
۲۷اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدوده
آن به که مهر او را از دل فرو زدائی
۲۸ترسم به دل فروشد از سرْت آن سیاهی
وز دل به سر برآمد زان بیم روشنائی
۲۹ورنه به کار دنیا چون جلد و سخت کوشی
وانگه به کار دین در بیتوش و سست رائی
۳۰چندین چرا خرامی آراسته بگشی
در جبهٔ بهائی گر نیستی بهائی؟
۳۱تن زیر زیب و زینت جان بیجمال و رونق
با صورت رجالی بر سیرت نسائی
۳۲طاووس خواستندت میآفرید از اول
طاووس مردمی تو ایدون همی نمائی
۳۳از دوستی دنیا بندهی امیر و شاهی
وز آرزوی مرکب خمّیده چون حنائی
۳۴کی بازگشت خواهی زی خالق، ای برادر
آنگه که نیز خدمت مخلوق را نشائی؟
۳۵گر توبه کرد خواهی زان پیش باید این کار
کز تنت باز خواهند این گوهر عطائی
۳۶چون نیز هیچ طاقت بر کردنت نماند
آنگاه کرد خواهی پرهیز و پارسائی
۳۷گر همت تو این است، ای بیتمیز، پس تو
با کردگار عالم در مکر و کیمیائی
۳۸ور سوی تو صواب است این کار سوی دانا
والله که بر خطائی حقا که بر خطائی
۳۹چون آشنات باشد ابلیس مکرپیشه
با زرق و مکر یابی ناچاره آشنائی
۴۰نشگفت اگر نداند جز مکر خلق ایراک
چیزی نماند جز نام از دین مصطفائی
۴۱دجال را نبینی بر امت محمد
گسترده در خراسان سلطان و پادشائی؟
۴۲یارانش تشنه یکسر وز دوستیی ریاست
هریک همی به حیلت دعوی کند سقائی
۴۳بازار زهد کاسد، سوق فسوق رایج
افگنده خوار دانش، گشته روان مرائی
۴۴ترکان به پیش مردان زین پیش در خراسان
بودند خوار و عاجز همچون زنان سرائی
۴۵امروز شرم ناید آزاده زادگان را
کردن به پیش ترکان پشت از طمع دوتائی؟
۴۶آب طمع ببردهست از خلق، شرم یارب
ما را تویی نگهبان زین آفت سمائی
۴۷تو شعرهای حجت بر خویشتن به حجت
برخوان اگر کهن گشت آن گفتهٔ کسائی
۴۸