از کین بتپرستان در هند و چین و ماچین
پُردرد گشت جانت رخ زرد و روی پُرچین
۱باید همیت ناگه یک تاختن بر ایشان
تا زان سگان به شمشیر از دل برون کنی کین
۲هر شب ز درد و کینه تا روز برنیاید
خشک است پشت کامت تر است روی بالین
۳نفرین کنی بر ایشان از دل وگر کسی نیز
نفرین کند بگوئی از صدق دل که آمین
۴وآگه نهای که نفرین بر جان خویش کردی
ای وای تو که کردی بر جان خویش نفرین!
۵بتگر بتی تراشد و او را همی پرستد
زو نیست رنج کس را نه زان خدای سنگین
۶تو چون بتی گزیدی کز رنج و شر آن بت
برکنده گشت و کشته یکرویه آل یاسین؟
۷آن کز بت تو آمد بر عترت پیمبر
از تیغ حیدر آمد بر اهل بدر و صفین
۸لعنت کنم بر آن بت کز امت محمد
او بود جاهلان را ز اول بت نخستین
۹لعنت کنم بر آن بت کز فاطمه فدک را
بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگین
۱۰لعنت کنم بر آن بت کو کرد و شیعت او
حلق حسین تشنه در خون خضاب و رنگین
۱۱پیشِ تو اند حاضر اهل جفا و لعنت
لعنت چرا فرستی خیره به چین و ماچین؟
۱۲آن به که زیر نفرین باشد همیشه جاهل
مردار گنده گشته پوشیده بهْ به سرگین
۱۳گوئی «مکنش لعنت» دیوانهام که خیره
شکر نهم طبرزد در موضع تبرزین؟
۱۴گر عاقلی چو کردی مجروح پشت دشمن
مرهم منه بدو بر هرگز مگر که ژوپین
۱۵هرگز ازین عجبتر نشنود کس حدیثی
بشنو حدیث و بنشان خشم و ز پای بنشین
۱۶باغی نکو بیاراست از بهر خلق یزدان
خواهیش گوی بستان خواهیش نام کن دین
۱۷پرمیوه دار دانا درهای او حکیمان
دیوار او ز حکمت وز ذوالفقار پَرچین
۱۸وآنگه چهار تن را در باغ خویش بنشاند
دانا به کار بستان یکسر همه دهاقین
۱۹تقویم صورت ما کردند باغبانان،
برخوان اگر ندانی آغاز سورة التین
۲۰خوگی بدو درآمد در پوست میش پنهان
بگریخته ز شیران مانده ذلیل و مسکین
۲۱تا باغبان درو بود از حد خویش نگذشت
برگ و گیا چریدی بر رسم خویش و آئین
۲۲چون باغبان برون شد آورد خوی خوگان
برکند بیخ نرگس بشکست شاخ نسرین
۲۳جغد و کلاغ بنشاند آنجا که بود طوطی
خار و خسک پراگند آنجا که بد ریاحین
۲۴چون خار و خس قوی شد زه کرد خوگ ملعون
در باغ و زو برآمد قومی همه ملاعین
۲۵در بوستان دنیا تا خوگ زاد ازان پس
تلخ است و زشت و گنده خوش بوی و چرب و شیرین
۲۶بنگر به چشم عبرت تا خلق را ببینی
برسان جمع مستان افتاده در مجانین
۲۷آن سیم مینماید وَ ارزیز در ترازو
وین زهد میفروشد در آستینش تنین
۲۸از علم پاک جانش، وز زهد دل، ولیکن
بر زر نوشته یکسر بر طیلسانْش یاسین
۲۹گر مشکلی بپرسی زو گویدت که «این را
جز رافضی نگوید کاین رافضی است این هین»
۳۰چون گوئیش که «حجت از نیم شب نخسپد
واندر نماز باشد تا صبح بامدادین»
۳۱گوید «درست کردی کو رافضی است بیشک
زیرا که اهل سنت نکند نماز چندین»
۳۲گر گوئیش که «با او بنشین و علم بشنو
کو خود سخن نگوید جز با وقار و تمکین»
۳۳گوید «سخن نباید از رافضی شنودن
کرد این حدیث ما را خواجه امام تلقین»
۳۴نادان اگر نیاید پیشم، عجب چه داری؟
پروانه چون برآید هرگز به چرخ پروین؟
۳۵