آن قوت جوانی وان صورت بهشتی
ای بیخرد تن من از دست چون بهشتی؟
۱تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی
پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی
۲پشتی ضعیف بودت این روزگار، چون دی
طاووسوار بودی و امروز خارپشتی
۳گر جوهریت بودی بر روی خوب صورت
آن نیکوی نگشتی هرگز بدل به زشتی
۴واکنون که عاریت بود آن نیکوی ببردند
از دل برون کن ای تن این انده و درشتی
۵بحری است ژرف عالم کشتیش هیکل تو
عمرت چو باد و گردون چون بادبان کشتی
۶عطاروار یک چند از کبر و ناز و گشّی
سنبل به عنبر تر بر سر همی سرشتی
۷واکنون که ریسمان گشت آن سنبلت همانا
این زشت ریسمان را بر دوک مرگ رشتی
۸ای جسته دی ز دستت فردا به دست تو نه
فردا درود باید تخمی که دیش کشتی
۹پنجاه سال رفتی از گاهواره تا گور
بر ناخوشی بریدی راهی بدین شبشتی
۱۰راهی است این که همبر باشد درو به رفتن
درویش با توانگر با مزگتی کنشتی
۱۱لیکن دو راه آید پیش این روندگان را
کانجا جدا بباشد از دوزخی بهشتی
۱۲در معدهت آتش آمد مشغول شد بدو دل
تا دین بدین بهانه از پیش برنوشتی
۱۳فتنه شدی و بی دین بر آتش غریزی
آتش پرست گشتی چون مرد زردهشتی
۱۴کوشش به حیله آمد با خوردنت برابر
بیهیچ سود کردی زین شهر برگذشتی
۱۵گوئی که من ندانم چیزی و بیگناهم
نیزت گنه چه باید چون خویشتن بکشتی؟
۱۶با یکتنه تن خود چون بس همی نیائی
اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتی
۱۷گر در بهشت باشد نادان بیتعبد
پس در بهشت باشد نخچیر و گور دشتی
۱۸چون گوروار دایم بر خوردن ایستادی
ای زشت دیو مردم در خورد تیر و خشتی
۱۹ای حجت خراسان بانگت رسید هرجا
گوئی کز آسمان بر سنگ اوفتاده طشتی
۲۰