اگر ز گردش جافی فلک همیترسی
چنین به سان ستوران چرا همیخفسی؟
۱وگر حذر نکند سود با سفاهت او
چنین ز نیک و بد او چرا همیترسی؟
۲چرا که باز نداری چو مردمان به هوش
خسیس جان و تنت را ز ناکسی و خسی؟
۳به جهد و کوشش با خویشتن بپای و بایست
اگر به کوشش با گردش فلک نه بسی
۴به علم بر غرض گردش فلک بر رس
اگر به کوته قامت برو همی نرسی
۵به زیر و از بر و پیش و پس و به راست و به چپ
نگاه کن که تو اندر میانهٔ قفسی
۶گهی ز سردی نجم زحل همی فسری
گهی ز شمس و تف صعب او همی تفسی
۷اگر به جنس یکیاند و آتشاند همه
به فعل چونکه ندارند هیچ هم جنسی
۸به سعد زهره و نحس زحل نگر که که داد
بدان یکی سعدی و بدین دگر نحسی
۹اگر کسیت به کار است کاین بیاموزدت
درست کردی بر خویشتن که تو نه کسی
۱۰وگر به دانش این چیزهات حاجت نیست
کز این نصیحت کردهستت آن یکی طبسی
۱۱تو بر نصیحت آن تیس جاهل پیشین
شدهستی از شرف مردمی سوی تیسی
۱۲هگرز همبر دانا نبود نادانی
چو احمد قرشی نیست ایلک تخسی
۱۳به فضل کوش و بدو جوی آبروی ازانک
به مال نیست به فضل است پیشی و سپسی
۱۴به گرد دانا گرد و رکاب دانا بوس
رکاب میر نبوسی مگر همی ز رسی
۱۵همی کشد ز پس خویشت این جهان که بجوی
گهی به زور عوانی گهی به شب عسسی
۱۶نگاه کن که از این کار چیست حاصل تو
کنون که بر تو گذشته است نجمی و شمسی
۱۷مکن ز بهر گلو خویشتن هلاک و مرو
به صورت بشری در به سیرت مگسی
۱۸بسی بکوشی و حیلت کنی و حرص و ریا
که تا چگونه دهی سه به مکر و حیله به سی
۱۹ز مکر و حیلت تو خفته نیست ایزد پاک
بخوان و نیک بیندیش آیةالکرسی
۲۰ز کار خویش بیندیش پیش از آن روزی
که جمع باشند آن روز جنی و انسی
۲۱گمان مبر که بماند سوی خدای آن روز
ز کردههات به مثقال ذرهای منسی
۲۲یکی سخنت بپرسم به رمز بی تلبیس
که آن برون برد از دل خیانت و پیسی
۲۳اگرت خواب نگیرد ز بهر چاشت شبی
که در تنور نهندت هریسه یا عدسی
۲۴چرا که چشم تو تا روز هیچ نگشاید
اگر ز هول قیامت بدل همی ترسی؟
۲۵تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس
کنون که زرد شدهستی چو گندم نجسی
۲۶بدان بکوش که گردنت را گشاده کند
کنون که با حشر و آلت اندر این حبسی
۲۷همی به آتش خواهند بردنت زیراک
به زور آتش، زری جدا شود ز مسی
۲۸اگر زری نکند کار بر تو آن آتش
وگر مسی بعنا تا ابد همی نچسی
۲۹