جهانا عهد با من جز چنین بستی
نیاری یاد از آن پیمان که کردهستی
۱اگر فرزند تو بودم چرا ایدون
چو بد مهران ز من پیوند بگسستی؟
۲فرود آوردی آنچهش خود برآوردی
گسستی هرچه کان را خود بپیوستی
۳بسی بسته شکستی پیش من، پس چون
نگوئی یک شکستهٔ خویش کی بستی؟
۴بگوئی وانگهی از گفته برگردی
بدان ماند که گوئی بیهش و مستی
۵نگار کودکی را کهش به من دادی
به آب پیری از رویم فرو شستی
۶چه کردم چون نسازد طبع تو با من؟
بدان ماند که گوئی نایم و پستی
۷ز رنج تو نرستم تا برستم من
چه چیزی تو که نه رستی و نه رستی؟
۸وگر چند از تو سختی بینم و محنت
ندارم دست باز از تو بدین سستی
۹بکوشم تا ز راه طاعت یزدان
به بامت بر شوم روزی از این پستی
۱۰به عهد ایزدی چون من وفا کردم
ندارم باک اگر تو عهد بشکستی
۱۱به شستم سال چون ماهی در شستم
به حلقم در تو، ای شستم، قوی شستی
۱۲زمانه هرچه دادت باز بستاند
تو، ای نادان تن من، این ندانستی
۱۳شکمْ مادَرْتْ زندانِ اَوَل بودت
که اینجا روزگاری پست بنشستی
۱۴گمان بردی که آن جای قرار توست
ازان بهتر نه دانستی و نه جستی
۱۵جهان یافتی با راحت و روشن
چو زان تنگی و تاریکی برون جستی
۱۶بدان ساعت که از تنگی رها گشتی
شنودهستی که چون بسیار بگرستی؟
۱۷ز بیم آنکه جای بتّر افتادی
ندانستی کهت این به زان کزو رستی
۱۸چه خانه است این کزو گشت این گشن لشکر
یکی هندو یکی سگزی یکی بستی
۱۹اگر نه بیهش و مستی ز نادانی
از اینجا چون نگیرد مر تو را مستی ؟
۲۰چو شاخ تر بررستی و چون نخچیر
ر بر جستی و شست از سالیان رستی
۲۱به گاه معصیت بر اسپ ناشایست
و نابایست مر کس را نپایستی
۲۲کنون زینجا هم از رفتن همی ترسی
نگشتی سیر از این عمری که اندستی
۲۳چرا آن را کهت او کرد این بلند ایوان
به طوع و رغبت ای هشیار نپرستی؟
۲۴از این پنجاه و نه بنگر چه بد حاصل
تو را اکنون که حاصل بر سر شستی
۲۵وزینجا چون توان و دست گه داری
چرا زی دشت محشر توشه نفرستی؟
۲۶چرا امروز چیزی باز پس ننهی؟
چرا نندیشی از بیم تهیدستی؟
۲۷که دیو توست این عالم فریبنده
تو در دل دیو ناکس را نپیخستی
۲۸به دست دیو دادی دل خطا کردی
به دست دیو جان خویش را خستی
۲۹به جای خویش بد کردی چو بد کردی
کرا شانی چو مر خود را نشایستی؟
۳۰به کستی با فلک بیرون چرا رفتی؟
کجا داری تو با او طاقت کستی؟
۳۱عدوی تو تن است ای دل حذر کن زو
نتاوی با کس ار با او نتاوستی
۳۲کمر بسته همی تازی و مینازی
کمر بسته چنین درخورد و بایستی
۳۳تو با ترسا به یک نرخی سوی دانا
اگرچه تو کمر بستی و او کستی
۳۴تو را جائی است بس عالی و نورانی
چو بیرون جستی از جای بدین گستی
۳۵بیاموزی قیاس عقلی از حجت
اگر مرد قیاس حجتی هستی
۳۶تفکر کن که تو مر بودنیها را
چو بندیشی ز حال بود فهرستی
۳۷