ای گرد گرد گنبد طارونی
یکبارگی بدین عجبی چونی؟
۱گردان منم به حال و نه گردونم
گردان نهای به حال و تو گردونی
۲گر راه نیست سوی تو پیری را
مر پیری مرا ز چه قانونی؟
۳زیرا که روزگار دهد پیری
وز زیر روزگار تو بیرونی
۴اکنونیان روان و تو برجائی
زیرا که نیست جسم تو اکنونی
۵درویش توست خلق به عمر ایراک
از عمر بیکناره تو قارونی
۶درویش دون بود، همه دونانند
اینها و، بر نهاده به تو دونی
۷هر کس که دون شمارد قارون را
از ناکسیش باشد و مجنونی
۸فرزند توست خلق و مر ایشان را
تو مادر مبارک و میمونی
۹بر راه خلق سوی دگر عالم
یکی رباط یا یکی آهونی
۱۰ای پیر، بر گذشته جوانی چون
دیوانهوار غمگن و محزونی؟
۱۱دیوی است کودکی، تو به دیوی بر،
گر دیو نیستی، ز چه مفتونی؟
۱۲پنجاه و اند سال شدی، اکنون
بیرون فگن ز سرت سرا کونی
۱۳گوئی که روزگار دگرگون شد
ای پیر سادهدل، تو دگرگونی
۱۴سروی بدی به قد و به رخ لاله
اکنون به رخ زریر و به قد نونی
۱۵گلگون رخت چو شست بهار ازور
بگذشت گل بگشت ز گلگونی
۱۶مال تو عمر بود بخوردی پاک
آن را به بیفساری و ملعونی
۱۷اکنون ز مفلسی چه نوی چندین
بر درد مالی و غم مغبونی؟
۱۸آن کس که دی همیت فریغون خواند
اکنون به سوی او نه فریغونی
۱۹وان را که نوش و شهد و شکر بودی
امروز زهر و حنظل و طاعونی
۲۰با تو فلک به جنگ و شبیخون است
پس تو چه مرد جنگ و شبیخونی؟
۲۱هرشب زخونت چون بخورد لختی
چیزی نمانی ار همه جیحونی
۲۲گر خون تو نخورد به شب گردون
پس کوت آن رخان طبرخونی؟
۲۳مشغول تن مباش کزو حاصل
نایدت چیز جز همه وارونی
۲۴از حلق چون گذشت شود یکسان
با نان خشک قلیهٔ هارونی
۲۵جان را به علم و طاعت صابون زن
جامه است مر تو را همه صابونی
۲۶خاک است مشک و عنبر و تو خاکی
گرچه ز مشک و عنبر معجونی
۲۷ملکت نماند و گنج برافریدون
ایمن مباش اگر تو فریدونی
۲۸افزونیی که خاک شود فردا
آن بیگمان کمی است نه افزونی
۲۹کار خر است خواب و خور ای نادان
پس خر توی اگر تو همیدونی
۳۰مردم ز علم و فضل شرف یابد
نز سیم و زر و از خز طارونی
۳۱از علم یافت نامور افلاطون
تا روز حشر نام فلاطونی
۳۲با جاهلان از آرزوی دانش
با قال و قیل و حیلت و افسونی
۳۳از جهل خویشتن چو خود آگاهی
پس سوی خویشتن فتنه و شمعونی
۳۴دانا به یک سؤال برون آرد
جهل نهفته از تو به هامونی
۳۵تو سوی خاص خلق سیهسنگی
گر سوی عام لولوی مکنونی
۳۶علم است کیمیای بزرگیها
شکر کندت اگر همه هپیونی
۳۷شاگرد اهل علم شوی به زان
کاکنون رهی و چاکر خاتونی
۳۸مردم شوی به علم چو ماذون کو
داعی شود به علم ز ماذونی
۳۹ذوالنونی از قیاس تو ای حجت
دریاست علم دین و تو ذوالنونی
۴۰