بر مرکبی به تندی شیطانی
گشتم به گرد دهر فراوانی
۱اندیشه بود اسپ من و عقلم
او را سوار همچو سلیمانی
۲گویی درشت و تیره همی بینم
آویخته ز نادره ایوانی
۳ایوان به گرد گوی درون گردان
وز بس چراغ و شمع چو بستانی
۴بنگر بدو اگرْتْ همی باید
بر مُبرَمِ کبود، گلستانی
۵گاهی گمان همی برمش باغی
گه باز تنگ و ناخوش زندانی
۶افزون شوندهای نه همی بینم
کو را همی نیابد نقصانی
۷نوها همی خَلَق شود و هرگز
نشنید کس که نو شد خُلقانی
۸وانچ او خَلَق شود چه بوَد؟ مُحْدَث
هر عاجزی نداند و نادانی
۹پس مُحدَث است عالم جسمانی
زین خوبتر چه باید برهانی؟
۱۰گوئیست این حدیث و بر او هر کس
بُردهست دستِ خویش به چوگانی
۱۱رفتم به نزد هر سَر و سالاری
گشتم به گرد هر در و میدانی
۱۲خوردم ز مادران سخن هر یک
شیری دگر ز دیگر پستانی
۱۳دامی نهاده دیدم هر یک را
وز بهر صید ساخته دکانی
۱۴هر مفلسی نشسته به صرافی
پر باد کرده سائلی انبانی
۱۵دعوی همی کنند به بزازی
هر ناکسی و عاجز و عریانی
۱۶بیتخم و بیضیاع یکی ورزه
از خویشتن بساخته دهقانی
۱۷بیهیچ علم و هیچ حَقومندی
در پیشگه نشسته چو لقمانی
۱۸از علم جز که نام نداند چیز
این حال را که داند درمانی؟
۱۹چون کاغذ سپید که بر پشتش
باشد به زرق ساخته عنوانی
۲۰ای بانگ برگرفته به دعویها
چندان که مینباید چندانی
۲۱بسمان ز بانگ دست مغنی،بس
هات هزاردستان دستانی
۲۲گر بانگ بیمعانیمان باید
انگشت برزنیم به پنگانی
۲۳هر غیبهای ز جوشن قولت را
دارم ز علم ساخته پیکانی
۲۴نه مرد بارنامه و تزویرم
از ماهیی شناسم ثعبانی
۲۵دین دیگر است و نان طلبی دیگر
بگذار دین و رُو سپس نانی
۲۶دین گوهری است خوب که عقل او را
کانِ الهی است، عجب کانی
۲۷کانی که با خرندهٔ این گوهر
عهدی عظیم گیرد و پیمانی
۲۸مر گوهر خرد را نسپارد
نه هیچ مُدْبِری و نه شیطانی
۲۹در باز کرد سوی من این کان را
بگشاد قفل بسته سخندانی
۳۰دست سخن ببست و به من دادش
هرگز چینن نکرد کس احسانی
۳۱بنده بدین شده است سخن پیشم
نارد بدانچه خواهم عصیانی
۳۲من چون زبان به قول بگردانم
اندر سخن پدید شود جانی
۳۳چون گشت حال خلق جهان یارب؟
بفرست در جهانت نگهبانی
۳۴کس ننگرد همی به سوی دینت
وز راستی نداند بهتانی
۳۵مُتْواری است و خوار و فرومانده
هرجا که هست پاک مسلمانی
۳۶ای کرده خیرخیره تو را حیران
چون خویشتن معطل و حیرانی
۳۷بندیش تا بر آنچه همی گوئی
از عقل هست نزد تو میزانی
۳۸غره شدی بدانچه پسندیدت
هر کاهلِ خسیسِ تن آسانی
۳۹هرچیز با قرین خود آرامد
جغدی گرد قرار به ویرانی
۴۰این است آن مثل که «فرو ناید
خر بنده جز به خان شتربانی»
۴۱بر طاعت مطیع همی خندد
مانند نیستت به جز از مانی
۴۲تاوان این سخن بدهی فردا
تاوانی و چه مُنکَر تاوانی
۴۳از منزل شریعت رفتهستی
واندر نهاده سر به بیابانی
۴۴اعنی که من جدا شوم از عامه
رایی دگر بگیرم و سامانی
۴۵ای کرده خمر مغز تو را خیره،
مستی تو در میانهٔ مستانی
۴۶در مغز پرفساد کجا آید
جز کز خیال فاسد مهمانی؟
۴۷ای حجت خراسان، کوته کن
دست از هر ابلهی و سَرْ اوشانی
۴۸دینورز و با خدای حوالت کن
بد گفتن از فلانی و بهمانی
۴۹