بدخو جهان تو را ندهد دسته
تا تو ز دست او نشوی رسته
۱بستهٔ هوا مباش اگر خواهی
تا دیو مر تو را نگرد بسته
۲دیو از تو دست خویش کجا شوید
تا تو دل از طمع نکنی شسته؟
۳تا کی بود خلاف تو با دانا
او جسته مر تو را و تو زو جسته
۴ای خوی بد چو بندهٔ بد رگ را
صد ره تو را به زیر لگد خوسته
۵جز خوی بد فراخ جهانی را
بر تو که کرد تنگتر از پسته؟
۶بشنو به گوش دل سخن دانا
تا کی بوی به جهل کبا مسته؟
۷تا کی روی چو کرهٔ بد گوهر
جل و عنان دریده و بگسسته؟
۸چون از فساد باز کشی دستت
آنگه دهد صلاح تو را دسته
۹چون چرغ را دهند، هوای دل
یک چند داده بود تو را مسته
۱۰آن باد ساری از سر بیرون کن
اکنون که پخته گشتی و آهسته
۱۱وان چون چنار قد چو چنبر شد
پر شوخ گشت دست چو پیلسته
۱۲آن را که او سپر کند از طاعت
تیر هوای دل نکند خسته
۱۳گرد از دل سیاه فرو شوید
مسح و نماز و روزهٔ پیوسته
۱۴هر گه که جست و جوی کنی دین را
دنیا به پیشت آید ناجسته
۱۵جای خلافهاست جهان، دروی
شایسته هست و هست نشایسته
۱۶بگذر ز شر اگر نبود خیری
نارسته به بود چو به بد رسته
۱۷نشنودی آن مثل که زند عامه
«مرده به از به کام عدو زسته»
۱۸اندر رهند خلق جهان یکسر
همچون رونده خفته و بنشسته
۱۹بایسته چون بود بهسزا دنیا
چون نیست او نشسته و بایسته
۲۰بر رفتنیم اگرچه در این گنبد
بیچارهایم و بسته و پیخسته
۲۱روزان شبان بکوش و چو بیهوشان
مگذار کار بیهده برسته
۲۲هرچیز باز اصل همی گردد
نیک و بد و نفایه و بایسته
۲۳دانست باید این و جز این زیرا
دانسته به بود ز ندانسته
۲۴بر خوان ژاژخای منه هرگز
این خوب قول پخته و خایسته
۲۵