تمییز و هوش و فکرت و بیداری
چون داد خیره خیره تو را باری؟
۱تا کار بندی این همه آلت را
در غدر و مکر و حیلت و طراری؟
۲تا همچو مور بی خور و بیپوشش
کوشش کنی و مال فراز آری!
۳از خال و عم به ناحق بستانی
وانگه به زید و خالد بسپاری!
۴تعطیل باشد این و نپندارم
من خیر ازین همی که تو آن داری
۵من خویش را ازین سه گوا دارم
بیداری و نماز و شب تاری
۶حیران چرا شدی به نگار اندر؟
زین پس نگر که چیز بننگاری
۷چیزی نگر که با تو برون آید
زین گرد گرد گنبد زنگاری
۸دارا برفت مفلس و زین عالم
با او نرفت ملک و جهانداری
۹پیشهٔ زمانه مکر و فریب آمد
با او مکوش جز که به مکاری
۱۰عمر تو را همی ز تو برباید
گر همرهی کنی تو نه هشیاری
۱۱جز علم نیست بهر تو زین عالم
زنهار کار خوار نینگاری
۱۲از بهر علم داد تو را ایزد
تمییز و هوش و فکرت و بیداری
۱۳اینها ز بهر علم بکار آیند
نز بهر بیهشی و سبکساری
۱۴گر کاربند باشی اینها را
در مکر و غدر سخت ستمگاری
۱۵اینها به ما عطای خدا آمد
پوشیده از ستور بهمواری
۱۶وایزد بدین شریف عطاهامان
بگزید بر ستور به سالاری
۱۷وانها که زین عطا نه همی یابند
بینی که ماندهاند بدان خواری
۱۸خواهی بدار و خواهی بفروشش
خواهیش کاربند بدشخواری
۱۹دانی که نیست آن خر مسکین را
جز جهل هیچ جرم و گنهکاری
۲۰گر خر تو را خری نکند روزی
بر جانش تازیانه فرو باری
۲۱تو مردمی به طاعت یزدان کن
تا از عذاب آتش نازاری
۲۲زیراک اگر خر از در چوب آمد
پس چون تو بیخرد ز در داری؟
۲۳تو با خرد، خری و ستوری را
چون خر چرا همیشه خریداری؟
۲۴بار درخت مردمی علم آمد
ای بیخرد تو چونکه سپیداری؟
۲۵گر در تو این گمان به غلط بردم
پس چونکه هیچ بار همی ناری؟
۲۶از پند و حق و خوب سخن سیری
وز هزل و ژاژ و باطل ناهاری
۲۷با روی چون نگاری و دانش نه
گوئی مگر که صورت دیواری
۲۸از جان یکی شکسته پشیزی تو
وز تن یکی مجرد دیناری
۲۹نیکو و ناخوشی و، چنین باشد
پالودهٔ مزور بازاری
۳۰مردم ز راه علم بود مردم
نه زین تن مصور دیداری
۳۱تا خامشی میان خردمندان
مردی تمام صورتی و کاری
۳۲لیکن گه سخنت پدید آید
از جان و دل ضعیفی و بیماری
۳۳خاموش بهتری تو مگر باری
لنگی برون شودت به رهواری
۳۴گوئی که از نژاد بزرگانم
گفتاری آمدی تو نه کرداری
۳۵بیفضل کمتری تو ز گنجشکی
گرچه ز پشت جعفر طیاری
۳۶بیچاره زندهای بود، ای خواجه،
آنک او ز مردگان طلبد یاری
۳۷ننگ است برتو، چونکه نداری خر،
اسپ پدرت و اشتر عماری
۳۸چه سود چون همی ز تو گند آید
گر تو به نام احمد عطاری؟
۳۹فضل پدر تو را ندهد نفعی
تو چونکه گر خویش نمیخاری؟
۴۰گشی مکن به جامه که مردان را
ننگ است و عار گشی و عیاری
۴۱خاک است کالبد، به چه آرائی
او را، چرا که خوارش نگذاری؟
۴۲مرده است هیکلت نشود زنده
گر سر بهسر زرش بنگاری
۴۳پولاد نرم کی شود و شیرین
گرچه در انگبینش بیاغاری؟
۴۴هرچیز باز اصل شود باخر
گفتار سود کی کند زاری؟
۴۵چون باز خاک تیره شود خاکی
ناچاره باز نار شود ناری
۴۶وازاد گردد آنگه از این زندان
این گوهر منور زنهاری
۴۷جانت آسمانی است، به بیباکی
چندین برو مشو به نگونساری
۴۸زین جاهلان به دانش یک سو شو
خیره مباش غره به بسیاری
۴۹بیزار شو ز دیو که از شرش
دانا نرست جز که به بیزاری
۵۰زین کور و کر لشکر بیزاری
گر بر طریق حیدر کراری
۵۱سوی من، ای برادر، معذوری
گر سر برهنه کرد نمییاری
۵۲ای حجت خراسان در یمگان
گرچه به بند سخت گرفتاری
۵۳چون دیو بر تو دست نمییابد
باید که شکر ایزد بگزاری
۵۴