ای مانده به کوری و تنگ حالی
بر من ز چه همواره بد سگالی
۱از کار تو دانی که بیگناهم
هرچند تو بدبخت و تنگ حالی
۲دانی که تو چون خوار و من عزیزم؟
زیرا که منم زر و تو سفالی
۳از جهل که آن ملک توست، جانم
چون جان تؤست از علوم خالی
۴نالیدنت از جهل خویش باید
از حجت بیچاره چند نالی؟
۵از مال مرا چیزهاست بهتر
چون دشمن من تو ز بهر مالی؟
۶فضل و خرد و مال گرد ناید
با زرق و خرافات و بدفعالی
۷هرچند که من چون درخت خرما
پر بارم و تو چون شکسته نالی
۸این حکم خدای است رفته بر ما
او بار خدای است و ما موالی
۹هرچند که پشم است اصل هردو
بسیار به است از پلاس قالی
۱۰گر تو به قفا با درفش کوشی
دانی که علی حال بر محالی
۱۱آن به که چو چیز محال جوید
اندیشهٔ تو گوش او بمالی
۱۲برتر مشو از حد و نه فروتر
هشدار و مقصر مباش و غالی
۱۳بر پایگه خویش اگر نباشی
جز رنج نبینی و جز نکالی
۱۴بنده چو خداوند خود نباشد
بر چیز زوالی چو لایزالی
۱۵هرچند که نیکو و نرم باشد
بر سر ننهد هیچ کس نهالی
۱۶هرچند که سیماند پاک هردو
بهتر ز حرامی بود حلالی
۱۷نوروز به از مهرگان اگرچه
هردو دو زمانند اعتدالی
۱۸ای گشته به درگاه میر چاکر
دعوی چه کنی خیره در معالی؟
۱۹دنیا چو رهی پیش من عیال است
تو پیش یکی چون رهی عیالی
۲۰گردن ندهد جز مر اهل دین را
این زال فریبندهٔ زوالی
۲۱دانا چو تو را پیش میر بیند
داند که تو بدبخت بر ضلالی
۲۲چون خویشتنی را رهی شدهستی
از بیخردیی خویش و بیکمالی
۲۳همواره دوان و در قفای شاهی
گوئی که مگر شاه را قذالی
۲۴مر باز جهان را به تن تذروی
مر یوز طمع را به دل غزالی
۲۵هر سر که کشید از رشی که هستی
وز پر طمعی نرم چون دوالی
۲۶گاهی به کشاکش دری و گاهی
بیکار که گوئی یکی جوالی
۲۷بر مذهب و بر رای میزبانی
بر خویشتن از ناکسی وبالی
۲۸وز سست لگامی و بیقراری
مر تیرک و مر ناک را مثالی
۲۹با باد جنوبی سوی جنوبی
با باد شمالی سوی شمالی
۳۰در دیگ خرافات کفچلیزی
در آینهٔ ناکسی خیالی
۳۱در مجلس با رود ساز و ساقی
تا وقت سحر مانده در جدالی
۳۲بر منبر شبگیر و بامدادان
با اخبرنائی و قال قالی
۳۳در مسجد دلتنگی و ملولی
در مجلس خوش طبع و بیملالی
۳۴در فحش و خرافات عندلیبی
در حجت و آیات گنگ و لالی
۳۵بیقول و جفاجوی و پر نفاقی
زیرا که عدوی رسول و آلی
۳۶گوئی که مسلمانم و ندیدی
هرگز تو مر اسلام را حوالی
۳۷تو روی محمد چگونه بینی
چون دشمن آلی ز بد خصالی
۳۸تا فعل تو این است وز نحوست
با دشمن آل نبی همالی
۳۹ای شاخ درخت ز قوم دوزخ
آن دان که نوالی اگر نوالی
۴۰جز سر به نگون قعر دوزخ
منحوس و نگون و بدنهالی
۴۱اکنون کن از آتش حذر که اکنون
بر چشمهٔ آب خوش زلالی
۴۲گر روی به آل پیمبر آری
از چاه برآئی به چرخ عالی
۴۳قارون شوی ار چند در سؤالی
خورشید شوی گرچه تو هلالی
۴۴امروز همی از سؤال نالی
وان روز بنالی ز بیسالی
۴۵آزاد شوی چون الف اگر چند
امروز به زیر طمع چو دالی
۴۶