شادی و جوانی و پیشگاهی
خواهی و ضعیفی و غم نخواهی
۱لیکن به مراد تو نیست گردون
زین است به کار اندرون تباهی
۲خواهی که بمانی و هم نمانی
خواهی که نکاهی و هم بکاهی
۳چونان که فزودی بکاهی ایراک
بر سیرت و بر عادت گیاهی
۴چاهی است جهان ژرف و ما بدو در
جوئیم همی تخت و گاه شاهی
۵در چاه گه و شه چگونه باشد؟
نشنود کسی پادشای چاهی
۶ای در طلب پادشاهی، از من
بررس که چه چیز است پادشاهی
۷بر خوی ستوران مشو به که بر
بر گه چه نشینی چو اهل کاهی؟
۸مردم چو پذیرای دانش آمد
گردنش بدادند مور و ماهی
۹چون گشت به دانش تمام آنگه
گردن دهدش چرخ و دهر داهی
۱۰دانش نبود آنکه پیش شاهان
یکتاه قدت را کند دوتاهی
۱۱این آز بود، ای پسر، نه دانش
یکباره چنین خر مباش و ساهی
۱۲درویشی اگر بیتمیز و علمی
هرچند که با مال و ملک و جاهی
۱۳آن علم نباشد که بر سپیدی
به همانش نبشته است با سیاهی
۱۴علم آن بود، آری، که مردم آن را
برخواند از این صنعت الهی
۱۵این علم اگر حاضر است پیشت
یزدان به تو داده است پیشگاهی
۱۶ور نیستی آگاه ازین بجویش
زیرا که کنون بر سر دوراهی
۱۷پرهیز کن از لهو ازانکه هرگز
سرمایه نکرده است هیچ لاهی
۱۸مشغول مشو همچو این ستوران
از علم الهی بدین ملاهی
۱۹دین است سر و این جهان کلاه است
بیسر تو چرا در غم کلاهی
۲۰با مال و سپاهی ز دین و دانش
هرچند که بیمال و بیسپاهی
۲۱ور دانش و دین نیستت به چاهی
هرچند که با تاج و تخت و گاهی
۲۲ای مانده به کردار خویش غافل
از امر الهی و از نواهی
۲۳از جهل قویتر گنه چه باشد؟
خیره چه بری ظن که بیگناهی؟
۲۴از علم پناهی بساز محکم
تا روز ضرورت بدو پناهی
۲۵پندی بده ای حجت خراسان
روشن که تو بر چرخ فضل ماهی
۲۶هرچند که از دهر با سفاهت
با ناله و با درد و رنج و آهی
۲۷زیرا که تو در شارسان حکمت
با نعمت و با مال و دست گاهی
۲۸