داری سخنی خوب گوش یا نه؟
کامروز نه هشیاری از شبانه
۱حکمت نتوانی شنود ازیرا
فتنهٔ غزل نغزی و ترانه
۲شد پرده میان تو و ان حکمت
آن پرده که بستند بر چغانه
۳مردم نشدهستی چو میندانی
جز خفتن و خور چون ستور لانه
۴این خانه چگونه بکرد و، که نهاد
این گوی سیاه اندر این میانه؟
۵بنگر که چرا کرد صنع صانع
از دام چه غافل شوی به دانه؟
۶بندیش که نابوده بوده گردد
تا پیش نباشد یکی بهانه
۷این نفس خوشی جوی را نبینی
درمانده بدین بند و شادمانه؟
۸ای رس به جز از بهر تو نگردد
این خانهٔ رنگین بر رسانه
۹دیوار بلند است تا نبیند
کانجاش چه ماند از برون خانه
۱۰چون خانهٔ بیگانهش آشنا شد
خو کرد در این بند و زاولانه
۱۱آن است گمانش کنون که این است
او را وطن و جای جاودانه
۱۲بل دهر درختی است و نفس مرغی
وین کالبد او را چو آشیانه
۱۳ای کرده خرد بر دهان جانت
از آهن حکمت یکی دهانه
۱۴دانی که نیاوردت آنکه آورد
خیره به گزاف اندر این خزانه
۱۵بل تا بنماید تو را بر این لوح
آیات و علامات بیکرانه
۱۶کردند تو را دور از این میانت
گه چشم و گهی حلق و گه مثانه
۱۷گوئی که جوانم، به باغها در
بسیار شود خشک و، تر جوانه
۱۸چون دید خردمند روی کاری
خیره نکند گربه را به شانه
۱۹بیدار و هشیوار مرد ننهد
دل بر وطن و خانهٔ کسانه
۲۰بشنو سخن این کبود گنبد
فتنه چه شوی خیره بر فسانه؟
۲۱بر هرچه برون زین نشان دهندت
بکمانه ازین یابی و کمانه
۲۲شخص تو یکی دفتر است روشن
بنوشته برو سیرت زمانه
۲۳این عالم سنگ است و آن دگر زر
عقل است ترازوی راستانه
۲۴چون راست بود سنگ با ترازو
جز راست نگوید سخن زبانه
۲۵آن کس که زبانش به ما رسانید
پیغام جهان داور یگانه
۲۶او بود زبانهٔ ترازوی عقل
گشته به همه راستی نشانه
۲۷بر عالم دین عالی آسمان شد
بر خانهٔ حق محکم آستانه
۲۸در خانهٔ دین چونکه مینیائی؟
استاده چه ماندی بر آستانه؟
۲۹هاروت همانا که بست راهت
زی خانه بدان بند جاودانه
۳۰در خانه شدم بیتو من ازیرا
هاروت تو را هست و مر مرا نه
۳۱زین است بر او قال و قیل قولت
وز خمر خم است پر و چمانه
۳۲زین به نبود مذهبی که گیری
از بیم عنانیش و تازیانه
۳۳گوئی که حلال است پخته مسکر
با سنبل و با بیخ رازیانه
۳۴ای ساخته مکر و کتاب حیلت
کاین گفت فلانی ز بو فلانه
۳۵بر شوم تن خویش سخت کردی
از جهل در هاویه به فانه
۳۶آن کس که تو را داد صدر آتش
خود رفت بدان جای چاکرانه
۳۷