ای گشته سوار جلد بر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی؟
۱تازیت ز بهر علم و دین باید
بیعلم یکی است رازی و تازی
۲گر تازی و علم را به دست آری
شاید که به هردو سر بیفرازی
۳بیعلم به دست ناید از تازی
جز چاکری و فسوس و طنازی
۴نازت ز طریق علم دین باید
نازش چه کنی به شعر اهوازی؟
۵ای بر ره بازی اوفتاده بس
یک ره برهی ازین ره بازی
۶از طاعت خفتهای و بر بازی
چون باز به ابر بر به پروازی
۷بازی است زمانه بس رباینده
با باز زمانه چون کنی بازی
۸بازی رسنی نه معتمد باشد
بس بگسلد این رسنت، ایا غازی
۹ای دیو دوان چرا نمیبینی
از جهل نشیب دهر از افرازی
۱۰تازنده زمان چو دیو میتازد
تو از پس دیو خیره میتازی
۱۱بازی ز کجات میفراز آید
ای مانده به قعر چاه صد بازی؟
۱۲رازی است بزرگ زیر چرخ اندر
بیدین تو نه اهل آن چنان رازی
۱۳انبازانند دینت با دنیا
چون با تن توست جان به انبازی
۱۴دنیا به تگ اندر است دینت کو؟
بیدین به جهان چرا همی نازی؟
۱۵غرقه شدهای به بحر دنیا در
یا هیچ همی به دین نپردازی
۱۶با آز هگرز دین نیامیزد
تو رانده ز دین به لشکر آزی
۱۷آواز گلوی بخت شوم آزست
تو فتنه شده برین به آوازی
۱۸غمز است هر آنچهت آز میگوید
مشنو به گزاف از آز غمازی
۱۹با دهر که با تو حیلهها سازد
ای غره شده چرا همی سازی؟
۲۰بنگر که جهانت میبینجامد
هر روز تو کار نو، چه آغازی؟
۲۱آن را کهت ازو همی رسد خواری
ای خواریدوست خیره چه نوازی
۲۲ای بز و زبون تن ز بهر تن
همواره چرا زبون بزازی
۲۳این جاهل را به بز چون پوشی
در طاعت و علم خویش نگدازی
۲۴تا کی بود این بنا طرازیدن؟
چون خوابگه قدیم نطرازی؟
۲۵ای حجت، کاز خرد باشد
همواره تو زین بدل در این کازی
۲۶